u10
u10

   http://u10.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)

رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)

فصل 13

«آخر شب بود.محمد اينا با حدود سه ميليون تومن پول،خوشحال از پارتي رفته بودن.ماني م اونجا موند و قرار شد كه يكي دو ساعت ديگه برسونن ش خونه.منم ركسانارو ورداشتم و با ماشين ماني ؛بردمش كه برسونمش خونه شون.
دوتايي سوار ماشين شديم واز اون خونه اومديم بيرون.يه چيزي تو دلم بود كه ميخواستم بهش بگم اما نميدونستم چطوري بايد بگم!يه خرده كه رفتيم گفتم»
ـ تو ديگه بايد كم كم به فكر زندگي باشي!يه زندگي زناشويي!
«خودشو كشيد طرف من و سرش رو گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ هستم!
ـ منظورم اينه كه ديگه تظاهرات و فعاليت دانشجويي و اين چيزارو بذاري كنار!
ركسانا ـ درس م رو بذارم كنار؟!
ـ نه!نه!منظورم كاراي سياسي يه!
ركسانا ـ من كار سياسي نميكنم!
«يه خرده ساكت شد وبعد سرش رو بلند كرد وگفت»
ـ هامون!وقتي ما به فكر آدماي فقير هستيم؛كار سياسي يه؟!وقتي ميخوام به اندازه اي داشته باشم كه شيكمم سير باشه؛كار سياسي يه؟!آيا اين نفت و گاز و هزار تا چيز ديگه؛مال همه ي ما هست يا نه؟اگه خواستم بدونم چي به چيه؛كار سياسي يه؟!
ـ نه خب!اما من دلم شور ميزنه!برات نگرانم!براي زندگي مون نگرانم!من نميخوام ترو محدود كنم اما توام بايد نگراني هاي منو درك كني!
«دوباره سرشو گذاشت رو شونه م و بازوم رو محكم تو دستش گرفت و گفت»
ـ يه روزي شايد قصه هاي پدربزرگ آ و مادربزرگ آ مي تونست مارو سرگرم كنه و برامون تازگي داشته باشه!يه روزي وقتي در مورد ماه و خورشيد و اين چيزا برامون قصه هاي تخيلي مي گفتن شايد برامون جالب بود!اما حالا چي؟!جوون امروز؛جوون ديروزي نيست!معيارهاي ديروزم نميشه براي امروز در نظر گرفت و پياده كرد!
يه روزي شايد جام جهان نما و قاليچه ي پرنده براي پدربزرگ هامون يه رويا بود،اما الان براي من واقعيت داره!من الان كامپيوتر و اينترنت رو دارم!اينا جام جهان نماي من هستن!هر وقت كه دلم بخواد تو يك لحظه ميتونم تموم دنيا رو ببينم و اگه اون سر دنيا يه اتفاق بيفته بلافاصله من از اين سر دنيا ازش باخبر بشم!من ديگه قاليچه ي پرنده يا پرواز برام آرزو نيست!من هواپيمارو دارم كه با يه بليت ميتونم از اين سر دنيا تو يه مدت كوتاه برم اون سر دنيا!من الان با اين تكنولوژي پيشرفته ميتونم حتي تخيلم رو جامعه ي حقيقت بپوشونم!الان ديگه داستان جن و پري و غول و اين چيزا براي من جذابيت نداره!الان زمان زمان واقعيت هاست!وقت شه كه ماهام واقعي تر به دنيا نگاه كنيم!ازاينكه به اين فحش بدم و آرزوي مرگ اون يكي رو بكنيم چه فايده؟!جز اينكه«بايكوت»بشيم چه نفعي برامون داره!زمان زمان قدرته!تكنولوژيه!اطلاعاته!
ما علاوه براينكه چيزي از خارجيا كم نداريم خيلي م از نظرهوشي از اونا سرتريم!فقط مغزهامون فرار كردن!بازم دارن فرار ميكنن!چرا همينجا نگه شون نداريم و خودمون ازشون استفاده نكنيم؟!
چرا بايد همه ي دنيا فكركنن كه ما عقب افتاده ايم؟!بهتر نيست كه خودمونو به دنيا يه جور ديگه نشون بديم؟!وقتش نشده كه دنيا بفهمه ايراني كيه؟!وقتش نشده كه خودمونو،ذهن مونو پرورش بديم؟!وقت شه كه شاعرا حرفاشونو رك و صريح بزنن تا ماها مجبور نباشيم صدنوع تفسير از شعرشون بكنيم!وقت شه كه ترس آمونو بريزيم دور!وقت شه كه رودربايستي هارو بذاريم كنار و خواسته هاي واقعي مون رو به زبون بياريم!وقت شه كه جاي نفرين كردن و مرگ براي اين و اون خواستن و خشم و كينه و نفرت،مهربوني ها بشينن!وقت شه كه دست به دست همديگه بديم و اين خونه رو دوباره بسازيم!ديگه وقتش رسيده كه گذشته هارو بذاريم پشت سرمون و به آينده نگاه كنيم!ديگه وقت قصه ي ليلي و مجنون نيست!الان صحبت از تسخير مريخه!الان صحبت از شبيه سازي آدماس!يه روزي اگه من احتياج به اطلاعات داشتم بايد ميرفتم از پدربزرگم كه مثلا دوره ي فلان پادشاه رو ديده بود مي پرسيدم!اما الان اگه پدربزرم چيزي از اون دوره يادش رفته باشه بايد بياد از من بپرسه كه براش ازتو كامپيوتر و اينترنت دربيارم وبهش بگم!به خدا هيچكدوم از اينا ؛كار سياسي نيست هامون!اينا همه دلسوزيه!اينا همه عشق به وطن و مردمه!من مردمم رو
دوست دارم هامون!من دلم ميخواد هرچي دارم با اونا قسمت كنم!يعني نه همه ش رو!اما ازاون چيزايي كه دوست دارم؛دلم ميخواد يه سهمي م به آدماي ديگه بدم!!حتي دلم نميخواد وقتي وقت مردنم رسيد؛بدنم رو بيخودي بذارن تو خك كه فاسد بشه و از بين بره!وقتي يكي از اعضاي بدنم ميتونه زندگي رو؛عشق رو؛شادي رو؛دوست داشتن رو در يكي ديگه زنده كنه و ادامه بده؛ادامه ي زندگي منه!وقتي قلب من تو سينه ي تو بتپه؛وقتي چشم من تو يه بدن ديگه باشه و ازش استفاده بشه مثل اينه كه من زنده م!مثل اينه كه من حس ميكنم و مي بينم و لذت ميبرم!
«بعد يه نگاه به من كرد وگفت»
ـ ماها بايد اينو ياد بگيريم كه آدما در كنار همديگه و با همديگه زنده ن!تنهايي مي ميرن!الان وقت مردن نيست!وقت زنده بودن و شاد بودنه!
«بعدش سرشو دوباره گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ دوستت دارم هامون!وقتي سرمو ميذارم رو شونه ت و حس ميكنم كه تو دركنارم هستي؛ديگه از دنيا هيچي نميخوام!به همه ي اون چيزايي كه خواستم رسيدم!روياي من همين بود!اين بود كه تو دوستم داشته باشي!شايد من جز معدود آدمايي هستم كه به روياي واقعي شون رسيدن!
«بعد سرشو بلند كردم و صورتم رو ماچ كرد و دوباره گذاشت رو شونه م و چشماشو بست!منم آروم آروم مي رفتم طرف خونه ي عمه اينا!اصلا دلم نميخواست كه زود برسم!ميخواستم اين زمان طولاني بشه!آروم ميرفتم و با خودم فكر ميكردم!در مورد چيزايي كه اون شب ديده و شنيده بودم!زني كه براي چرخوندن چرخ زندگي؛تن به هركاري ميداد و بازم به شوهرش وفادار بود!تن فروشي رو وقتي در جهت حمايت خونواده ش بود خيانت نمي دونست!جووناي پولدار كه شايد تا اون لحظه جز به فكر لباس و آرايش و ماشين و طلا و جواهر و خوشگذروني و اين چيزا به هيچي فكر نكرده بودن اما با دو كلمه حرف ركسانا؛دست شونو دادن به دست خالي جووناي هم سن و سال خودشون و درد همديگرو حس كردن!به اين دختر نيمه ايراني و نيمه فرانسوي خوشگل و ظريف و قشنگ فكر كردم كه با همه ظرافت و تنهايي چقدر محكم و با اراده س!چطور بين دو نيمه ي خودش نيمه ايراني ش رو انتخاب كرده و براي مردمش كار ميكنه!
همونجور رانندگي كه ميكردم برگشتم و نگاهش كردم!انگار خوابش برده بود!ساعت حدود چهار صبح بود!ديگه فردا شده بود!ولي چه فايده اگه فردامونم مثل امروز باشه و امروزمونم مثل ديروز؟!
حرفاش درست بود!يه لحظه حواسم رفت به ماشيني كه سوار بودم!ماشيني كه وقتي توش سوار بودي اصلا نمي فهميدي كه داره راه ميره!
اين ماشين م نوه نتيجه ي همون كجاوه هاي ديروزيه!اما درجا نزده و مثل همون كجاوه ها نمونده!پس ما چرا بايد بمونيم؟!
ديگه تقريبا رسيده بوديم.آروم رفتم تو كوچه ي عمه اينا و اروم جلو خونه شون واستادم.دلم نمي اومد بيدارش كنم!همونجور سرجام نشستم و فقط نگاهش كردم!صورت ظريفش رو؛چشماي قشنگش رو؛موهاي مثل طلاش رو!راحت راحت خوابيده بود!خودمم از اينكه اينجوري سرش روگذاشته بود رو شونه م و خوابيده بود لذت ميبردم و دلم نميخواست كه بيدار بشه!ميخواست بيشتر نگاهش كنم!سعي كردم تكون نخورم كه بيدار نشه و اين زمان برام طولاني تر بشه!تازه معني عشق رو داشتم مي فهميدم!وقتي آرامش برقرار ميشه تازه آدم احساس خودش رو ميفهمه!
خيلي خيلي دوستش داشتم!براي همين م دلم نميخواست كوچكترين اتفاق بدي براش بيفته!زندگي سختي داشته!دلم ميخواست از اون به بعد ديگه غصه نخوره و ناراحتي نداشته باشه!
همچين معصوم خوابيده بود كه دلم نميخواست بيدار بشه!اما چرا از گوشش خون زده بود بيرون!معني اين چيه!؟نبايد چيز بدي باشه!
لباساش خاكي و به جاي روپوشش پاره شده!براي چي؟!حتما جايي گير كرده!شايدم پاش سرخورده و خورده زمين!
روسري چرا سرش نيس؟!خب نيس كه نيس!عوضش راحت گرفته خوابيده!ولي چرا انقدر اينجاها شلوغه؟!سروصدا نيس اما شلوغه!اين همه آدم براي چي دارن مي دوئن!چرا يه عده دارن اينارو ميزنن و اينا فقط مشت آشونو گره ميكنن و يه چيزي ميگن؟!حالا خوبه سروصدا نميكنن كه ركسانا از خواب بپره!ولي اين چيه از گوشش اومده؟!نكنه چيز بدي باشه؟!شايد سنجاق سرش رفته تو گوشش و خون ازش واشده!حتما همينه!اما چرا اينجارو زمين خوابيده؟!ما كه اينجا نبوديم!تو ماشين بوديم كه خوابش برد!سرشو گذاشته بود رو شونه ي منو داشت برام حرف ميزد كه خوابش برد!اينجا چرا انقدر شلوغه؟!چرا اين جوونا همه دارن مي دوئن اين ور و اون ور؟!
آروم از رو زمين بلندش كردم و گرفتمش تو بغلم!خدارو شكر خوابش سنگينه و هنوز بيدارنشده!سرمو دولا كردم و پيشونيش رو ماچ كردم!رو همه جاي صورتش عرق نشسته بود!انقدر خوشگل شده بود كه هركاري ميكردم نميتونستم چشم ازش وردارم!رو دو تا دستام خوابيده بود و منم چسبونده بودمش به خودم!اما نميدونم اينجا چرا انقدر شلوغه؟!بايد ببرمش يه جا ساكت تر!اصلا مي برمش خونه مون!
برگشتم كه ديدم ماني پشت سرم واستاده!اون اينجا چيكار ميكرد؟!اونكه تو پارتي مونده بود!چوب دستش چيكار ميكنه؟!اين دو سه نفر كي ن باهاشن؟!اونكه شبيه حاجي بازارياس كيه؟!اون دوتا كه ريش دارن كي ن؟!
ميخواستم ازش بپرسم داره چيكار ميكنه اما زبونم تكون نميخورد!فقط چشمام كار ميكرد!همه چيز روميديدم اما هيچي نمي شنيدم!يه مرتبه ديدم ماني از پشت سرم دست يه دختره رو كشيد و آروم جلو !مريم بود!پشت سرشم سارا!بعد هردو رو انگار سپرد دست اون يارو كه شبيه حاجياي بازار بود!بعد هر دو رو هل داد كه يعني با اون يارو از اونجا برن!بعد اومد طرف من!همونجور كه ركسانا تو بغلم خواب بود بازوم رو گرفت و با خودش كشيد و به زور لاي يه در رو وا كردن و همگي با همديگه اومديم بيرون كه يه مرتبه چندنفر با چوب حمله كردن طرف مون!من زود سر ركسانا روكشيدم تو بغلم كه چوب تو سرش نخوره كه خورد تو گردن من اما نه دردم اومد و نه اصلا حسش كردم!فقط ديدم ماني با چوب گذاشت تو صورت يارو!بعدشم اون يارو و دو تا پسر ديگه دور مارو گرفتن و دستاشونو دادن بهم كه كسي نياد طرف ما!اما بازم داشتن هجوم مي آوردن طرف مون كه يكي از اون پسرا لبه ي پيراهنش رو زد بالا!نميدونم درست ديدم يا نه اما يه چيزي شبيه هفت تير يا يه چيز ديگه بود!وقتي اونا كه داشتن بهمون حمله ميكردن اين صحنه رو ديدن ول مون كردن و راه دادن كه بريم!
همه جا پر دود بود!يه دود عجيب كه چشم رو بدجوري مي سوزوند!خدا رحم كرده بود كه چشماي ركسانا وانبود وگرنه اشك از چشماش مي اومد پائين!گله به گله وسط خيابون آتيش روشن كرده بودن!انگار چهارشنبه سوري بود!حتما جشن چهارشنبه سوري بود كه هم آتيش روشن كرده بودن و هم اين همه آدم ريخته بودن اونجا!
داشتيم از وسط شون رد مي شديم!چرا بهمون چپ چپ نگاه ميكردن؟!اصلا اينجا و اين صحنه ها چقدر برام آشنا بود!كجا ديده بودمشون؟!يادم نمي اومد!نميدونم چرا همه ش دونفر رو مي ديدم كه شبيه پدرمو عموم بودن!؟
چقدر راه طولاني بود!تموم خيابون بسته شده بود!همه جا پر آدم و ماشين و اين چيز بود!چرا مردم گريه ميكردن؟!چهارشنبه سوري كه گريه نداره!همه ش تو اين فكر بودم كه ماني اينجا چيكار ميكنه؟!براي چي چوب دست شه؟!چرا انقدر اين ور و اون ور من ميگرده؟!مواظب چيه؟!اصلا نمي فهميدم چه خبره!فقط محكم ركسانارو بغل كرده بودم كه چوبي چيزي بهش نخوره!اين دونفر كه شبيه پدر و عموم بودن دو و ورمون ميگشتن!نميدونم مواظب چي بودن؟!
چقدر طول كشيد تا رسيديم به ماشين؟!يه ماه طول كشيد؟!دوماه طول كشيد؟!سه ماه طول كشيد؟!اما بالاخره رسيديم به ماشين و سوارش شديم.آروم سوار ماشين شدم كه سر ركسانا نخوره به جايي و ازخواب بپره!ماني م رفت پشت فرمون.يه مرتبه در اون طرف واشد و اون دو نفر كه شبيه پدرم و عموم بودن سوار شدن!اما انگار خود پدرم و عموم بودن!پدرم نشست عقب پيش من!نميدونم چرا تا ركسانارو نگاه ميكرد و گريه ش ميگرفت و يه چيزي با عصبانيت ميگفت؟!
اومدم به ماني بگم كه بريم خونه مون كه دوباره از تو ماشين پياده شد و تند در طرف منو واكرد!انقدر از دستش عصباني شدم كه نگو!تو اين شلوغ پلوغي هي دست دست ميكرد!گفتم ولش كن؛با تاكسي مي برمش خونه!
اروم پياده شدم كه ديدم اينجا جاي قبلي نيس!جلو يه بيمارستانيم و يه دونه تخت آوردن و ميخوان ركسانا رو از دست من بگيرن و بخوابونن روش!محكم تر بغلش كردم و يه قدم رفتم عقب!حالا هي زور ميزنم كه يه چيزي بهشون بگم اما صدا ازتو گلوم در نمي آد!
دو تا مرد كه روپوش سفيد تنشون بود ميخواستن ركسانارو از من بگيرن!هي ميخواستم داد بزنم و بگم بيدارميشه!ولش كنين!اما نميتونستم!دوتا پرستارم حتما يه چيزاون بغل داشتن گريه ميكردن!اصلا نميدونم چرا همه داشتن گريه ميكردن!
خدا رحم كرد كه ماني يه چيزي بهشون گفت كه رفتن كنار وگرنه با لگد پرت شون ميكردم يه طرف!نميدونم چي داشتن به همديگه ميگفتن؟!صداشونو نمي شنيدم اما مي ديدم كه لب آشون تكون ميخوره!يعني اينا دارن مسخره بازي درمي ارن؟!مگه ميشه مسخره بازي دربيارن؟!نه!دارن حرف ميزنن!پس چرا من صداشونو نمي شنوم؟!يعني كر شدم؟!
دوسه بار اب دهنم رو قورت دادم كه اگه گوشم باد گرفته؛واشه!اما گوشم طوريش نشده بود!پس صداها كجان؟!
بهشون محل نذاشتم!يه مرتبه ديدم ماني بازوم رو گرفته و يه چيزي ميگه!داشت منو با خودش ميبرد تو بيمارستان!اما چرا؟!
حتما يه چيزي بود ديگه!به ماني اعتماد داشتم!باهاش رفتم!بقيه م دنبالم دوئيدن!تو بيمارستانم هركي نگاه مون ميكرد ميزد زير گريه!گريه براي چي؟!اينا چه مرگشونه؟!
تو يه اتاق بوديم كه پر تخت و دستگاه و اين چيزا بود!همه ميخواستن ركسانارو ازتو بغلم دربيارم!محكم بغلش كرده بودم و نميدادمش!آخه براي چي بدم؟!ماني جلوم واستاده بود و داشت به اونا كمك ميكرد!يعني چي؟!ماني ديگه چرا؟!داشت يه چيزايي بهم ميگفت!نميدونم چه م شده بود!بايد حواسمو جمع ميكردم!اينا همه دارن يه چيزي بهم ميگن اما من نمي فهمم!يعني صدا بهم نميرسه!بايد مي فهميدم كه اينا چي ميگن!
چشمامو بستم وحواسمو جمع كردم!دنبال صداها ميگشتم!گوش دادم!گوش دادم!گوش دادم!
كم كم داشتن مي رسيدن!اول خيلي ضعيف و بعد كم كم قوي و قوي تر!خيلي از ما عقب تر بودن اما داشتن كم كم بهمون مي رسيدن!حالا ديگه داشتم يه صداهايي رو از دور مي شنيدم!
بزنين شون!آزادي ميخواين...كنين؟!بگيرين شون!گاز پرت كردن!بوق بوق بوق!نامردا كشتين شون!آزادي!بزنش فلان فلان شده رو! جيغ ، داد ، فرياد! همهمه! صداي آژير! صداي هزار تاپا كه ميدوئيدن!صداي فرياد! صداي ترس!
اينارو نميخواستم بشنوم!گشتم و از ميون صداها اونايي رو كه ميخواستم پيداكردم!صدا تو صدا ود!فرياد تو فرياد!اما ديگه همه ي صداها داشتن بهم ميرسيدن!همه ي صداها و اون صدا!دو تا صداي آشنا!
هامون! هامون! ماني! اينجا! اينجا! كشتن ركسانارو! بدوئين! از بالاي نرده ها بپرين!با چوب زدن تو سرش!بدوئين!بي شرف آ!كثافت آ! بدوئين! كشتينش!
يه مرتبه چشمم افتاد به خوني كه از گوش ركسانا زده بود بيرون و بغل صورتش خشك شده بود!پس ركساناي من خواب نبود!؟اين همه آدم با چوب اومده بودن كه يه دختر ضعيف و مظلوم رو بزنن ؟!آخه چرا؟!
برگشتم طرف ماني و گفتم:
ـ ماني ركسانا مرده؟!
ماني ـ بده ش به من پدرسگ!مگه كر شدي؟!
ـ كشتنش ماني؟!
ماني ـ بده ش به من!مرد!بده ش به من ديگه!
«دستم شل شد و ماني كشيدش از تو بغلم بيرون كه يه مرتبه پرستارا دوئيدن جلو و خواوندنش رو يه تخت و چندنفر ريختن دورش!نميدونم داشتن چيكار ميكردن فقط تند تند داشتن يه كارايي ميكردن!
ماني بزور منو كشيد و برد بيرون!حالاديگه همه ي صداها بهم رسيده بودن و داشت مغزم ميتركيد!
نشستم رو يه نيمكت و سرمو گرفتم تو دستم!گوشامو گرفته بودم كه اين همه كثافت رو نشنوم اما مگه ميشد؟!صداها از دستم رد ميشد و مي اومد تو گوشم!صداي گريه!صداي فرياد!صداي التماس!صداي فحش!صداي كتك زدن!
كاشكي همونجور كر بودم و اين صداهارو نمي شنيدم!
دستامو محكم محكم رو گوشام فشار ميدادم اما فايده نداشت!صداها داشت از تو چشمام ميرفت تو مغزم!
چشمامو بستم!يكي سرمو كشيد و چسبوند رو سينه ش!چشمامو وا كردم كه ديدم پدرم بغلم كرده و داره گريه ميكنه!»
ـ بابا حالش خوب ميشه؟ترو خدا بابا يه كاري بكن حالش خوب بشه!ترو خدا!جون من!بابا!!بابا!
«سرمو ازتو بغل پدرم آوردم بيرون و به ماني گفتم»
ـ ماني تو برو تو!برو ببين اگه چيزي ميخواد به من بگو!برو جون من!برو تو!برو ببين چي ميخواد!ببين چه ش شده!شايد چيزي بخوان!جون من برو!
«اومد جلوم نشست و گفت»
ـ اگه چيزي بخوان بهمون ميگن عزيزم!
ـ شايد نگن!توحالا برو!
ماني ـ اخه چي بخوان؟!
ـ شايد قلبش طوري شده!برو بگو قلب هس!بگو همه چي هس!بگو هرچي ميخوان فقط بگن!
«سرشو گذاشت رو زانوم و شروع كرد به گريه كردن!تازه فهميدم چه خبره!وقتي ماني گريه ميكنه يعني ديگه...
سرشو بلندكردم و گفتم»
ـ مرده ماني؟!راست شو بهم بگو!
«فقط نگاهم ميكرد و گريه ميكرد!سرش داد زدم و گفتم»
ـ پاشو برو تو ديگه!پاشو!
«ديدم از جاش بلندشد!ديدم كه رفت تو اتاق عمل!اما هنوز داشتم ميگفتم برو تو ماني!برو ببين چي ميخوان!پاشو !پاشو ديگه!
پدرم دوباره سرمو گرفت تو بغلش!عموم اومد اين طرفم نشست و بغلم كرد!ياد حرف ركسانا افتادم!
تو هيچوقت تنهايي گريه نكردي!هميشه يه عده بودن كه همراه با تو گريه كنن!
ميخواستم سرمو بزنم به ديوار!بغض گلومو گرفته بود اما گريه م نمي اومد!فقط خشم!خشم و نفرت!گريه براي چي؟!وقتي خشم و نفرت هس گريه چرا؟!
از جام بلند شدم و راه افتادم!دوقدم رفتم اما زود برگشتم!شايد براي ركسانا چيزي بخوان!از قلبم ديگه بدم اومده بود!ديگه ازش دل كنده بودم!ميخواستم زودتر بدمش به ركسانا!
جلو اتاق عمل واستاده بودم!خبري نبود!رفتم طرف ديوار و سرمو گذاشتم بهش و چشمامو بستم!دوباره صداها رسيدن بهم!صداي سارا و مريم بود كه با گريه؛فرياد ميزدن!
"بيهوش شده!چه جوري برسونيمش بيمارستان؟!نميذارن يه نفرم بره بيرون!چيكار كنيم خدا؟!"
صداي شيكستن شيشه!صداي يازهرا يا زهرا!صداي گريه!صداي ظلم!صداي بيداد!
يه مرتبه ديدم دونفر از دو طرف بازوم رو گرفتن!سرمو از ديوار ورداشتم و نگاهشون كردم!سارا و مريم بودن!داشتن گريه ميكردن!پيشوني مريم شكسته بود و خون بالاي چشمش خشك شده بود!
نگاهش كردم و فقط گفتم»
ـ چرا؟!
«با همون گريه گفت»
ـ گول مون زدن!تحريك مون كردن!گول خورديم!
«نمي فهميدم چي ميگه!گفتم»
ـ ركسانا.
صفحه 544 تا 551

سارا- فقط داشت بچه ها رو آروم مي كرد! جلوشونو گرفته بود كه بيرون نرن! «بازوم رو از تو دستاشون درآوردم. يه مرتبه ماني از تو اتاق اومد بيرون! زود رفتم طرفش و گفتم:
- چي شد؟! چي مي خوان؟!
ماني- هيچي! فعلاً دارن كارشونو مي كنن! الان مي خوان ببرنش بيرون براي سيتي اسكن و اين چيزا!
- راست شو بگو ماني! ركسانا چي شده؟!
ماني- دارم راستش رو بهت مي گم! فعلاً هيچي معلوم نيس!
« تو همين موقع ركسانا رو با يه تخت آوردن بيرون! پريدم بالا سرش! همونجور خواب بود اما خونِ زير گوشش رو پاك كرده بودن! داشتم بغل به بغل تختش مي رفتم و نگاهش مي كردم! مثل ماه بود! همچنين خوابيده بود كه انگارده ساله نخوابيده!
جلو آسانسور ماني بهم گفت:
- تو بيا بشين! من باهاشون مي رم!
- ماني اگه يه بار ديگه بخواي جلو منو بگيري، هر چي ديدي از چشم خودت ديدي آ!
« رفتيم پايين. نيم ساعت طول كشيد! دوباره برگشتيم اما بردنش تو يه اتاق ديگه و رو تخت خوابوندنش، منم همونجور بالاسرش واستادم و نگاهش كردم! همه از اتاق رفته بودن بيرون! يه عالم سيم و لوله بهش وصل كرده بودن! آروم دستش رو گرفتم تو دستام. يخ يخ بود! بردمش جلو دهنم و هاش كردم! يه خرده گرم شد. چسبوندم دست شو به صورتم! گرمتر شد.
دو سه تا پرستار اومدن تو و يه خرده بالا سرش واستادن. داشتن گريه مي كردن!»
- چقدر خوشگله!
- خدا ذليلشون كنه!
- ايشالا خوب بشه!
- حيف از اين دختر!
« برگشتم نگاه شون كردم! زود از اتاق رفتن بيرون! وقتي در داشت بسته مي شد ماني رو ديدم كه داشت با دكتر حرف مي زد! عصباني بود! در بسته شد! دوباره دست ركسانا رو چسبوندم به صورتم كه گرم بشه! يه مرتبه در وا شد و يه مرد با روپوش سفيد اومد تو! يه پرستارم باهاش بود و دكتر صداش مي زد!
يه قدم رفتم عقب! رفت جلو و شروع كرد به معاينه كردن ركسانا. خيلي طول داد! خسته شدم! به ماني نگاه كردم! اومد كنارم و دستمو گرفت و فشار داد.
دكتره م كارش تموم شد. برگشت طرف من و گفت:
- دختر خيلي قشنگيه!
« بعد سرشو تكون داد و از اتاق رفت بيرون. بقيه م دنبالش رفتن. پتوش رو مرتب كردم و دست شو گرفتم جلو دهنم و هاش كردم كه گرم بشه. يه پرستار اومد تو و يه نگاهي به ركسانا كرد و بعد يه صندلي كشيد دمِ تخت و به من گفت كه بشينم.
نشستم. رفت بالا سر ركسانا و يه خرده نگاهش كرد و زد زير گريه و دولّا شد و صورتش رو ماچ كرد و بعدش اومد طرف من. دستش رو گذاشت رو شونه م و همونجور كه گريه مي كرد گفت:
- عشق تو همين دنيا تموم نمي شه ها!
بعد گذاشت و رفت. دوباره دست قشنگشو گرفتم جلو دهنم و هاش كردم كه گرم بشه. دوباره در واشد و يكي اومد تو. حوصله نداشتم برگردم و ببينم كيه! دو تا دست اومد سرِ شونه هام و محكم فشارشون داد. ماني بود! آروم گفت:
- پاشو بريم بيرون باهات كار دارم.
- همينجا بگو.
ماني- اينجا نمي شه.
- همينجا بگو.
ماني- بريم بيرون دو تا سيگار بكشيم بعد بهت مي گم.
- همينجا بگو.
پيشونيش رو گذاشت رو سرم و يه خرده بعد گفت:
- مي دوني چه ش شده؟
- نه! توام نگو چه ش شده!
ماني- مي خواي چيكار كني؟ - هيچي!
ماني- بالاخره چي؟
- نشستم
ماني- تا كي؟
- هميشه.
ماني- هميشه يعني كي؟
- تا وقتي نفس مي كشه.
ماني- كه چي بشه؟
- گم شو بيرون
«يه دست كشيد به سرم و آروم رفت بيرون. بازم در وا شد. بازم برنگشتم. بازم يه دست اومد رو شونه ام! پدم بود. نمي توانستم تو چشماش نگاه كنم! فقط ركسانا رو نگاه مي كردم!
- پدرم- باباجون اينطوري اذيت مي شه ها!
- نه نمي شه!
پدرم- اون كه ديگه اينجا نيس!
- هس!
پدرم- زندگيش ديگه مثل ما نيس! فقط نفس مي كشه! اونم معلوم نيس تا كي!
- منم همينجا مي مونم!
پدرم- تا كي؟!
- تا هر وقت!
پدرم – آخه كه چي بشه؟!
- كه چي؟! ول ش كنم؟! اگه مي خواستم ول ش كنم كه همون دفعه مي كردم!
پدرم- آخه مي خواي چيكار كني؟!
- نمي خوام بگم!
پدرم- چرا؟!
«دوباره در وا شد. همه اومدن تو! ساكت و بي صدا!»
پدرم- بگو مي خواي چيكار كني؟!
- نمي خوام بگم!
پدرم- چرا!
- چون مسخره م مي كنين!
پدرم- مسخره ت نمي كنيم! بگو!
- مي خوام باهاش عروسي كنم! همينجوري كه هس!
پدرم- چه طوري آخه؟!
«خجالت مي كشيدم برگردم و بهشون نگاه كنم! چشمم فقط به ركسانا بود. وقتي نگاهش مي كردم، قوي مي شد!»
- مگه شما اجازه ندادين كه با همديگه عروسي كنيم! خب حالا همونطوره ديگه! چه فرقي كرده؟! من دوستش دارم و مي خوام همينجوري باهاش عروسي كنم! تنهاشم نمي ذارم! شما مي خواين نفرين م كنين! از ارث محرومم كنين! هر كاري مي خواين بكنين بكنين، من اين دخترو ول نمي كنم! اون به اندازه كافي تنها بوده! حالا تنهاش نميذارم! الآنم نمي دونم چي لازم داره! قلب بخواد، بهش مي دم! كليه بخواد، مي دم! هر چي بخواد معطل نمي كنم و بهش مي دم! برامم هيچ فرقي نداره! همين!
«يه مرتبه صداي گريۀ سارا و مريم بلند شد كه زود گفتم:
- اينجا گريه نكنين! اين مي فهمه ناراحت مي شه! اصلاً همه برين!
«بعد سرمو گذاشتم رو دست ركسانا و چشمامو بستم! در واشد و يكي يكي ازاتاق رفتن بيرون.
سرمو بلند كردم. هيچكس تو اتاق نبود. فقط من بودم و ركسانا و خاطرات خيلي كم مون! بلند شدم و صورتم رو چسبوندم به صورتش!
آروم دستمو بردم زير گردنش و بغلش كردم و سرشو چسبوندم به سينه م!
ضعيف ضعيف داشت نفس مي كشيد! آروم خوابوندمش سرجاش و دوباره صورتم رو چسبوندم به صورتش. در وا شد! ماني بود! زود خودمو كشيدم كنار كه گفت:
- خجالت نكش! بغلش كن! عيبي نداره كه! نامزدته!
«رفتم سرجام نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و هيچي نگفتم. ماني م رفت رو يه مبل نشست و گفت:
- چرا گريه نمي كني؟
- چرا تو نمي ري خونه؟
ماني- واقعا مي خواي برم؟
- مي خوام حرف نزني!
ماني- باشه! حرف نمي زنم!
«سرمو گذاشتم رو دستش و چشمامو بستم! هيچ فكري تو سرم نبود! يعني به هيچي فكر نمي كردم! و اين عجيب بود! آدم هيچ فكري نكنه و ذهنش خاليِ خالي باشه! نه گذشته! نه حال! نه آينده! بي تفاوت! و اين بي تفاوتي بد بود!
يه ربع! نيم ساعت! يه ساعت يا هر چقدر گذشت! چند تا پرستار و دكتر اومدن و رفتن! اما بازم فكري تو سرم نبود!
سرمو بلند كردم! دستش رو گرفتم تو دستم و ماچش كردم! هيچ حركتي نكرد! دفعۀ آخري كه اينكارو كردم، زود دستش رو كشيد و بغلم كرد!
حالا يه فكري تو سرم بود! از دنيا و آدماش بدم مي اومد! از اين روزا و شبا بدم مي اومد! خسته بودم و خستگي رو حس مي كردم اما از خوابيدن بدم مي اومد!
دست كشيدم به موهاي قشنگش! بازم هيچ حركتي نكرد! هر وقت اينكارو مي كردم، چشماشو مي بست و همونجور ساكت مي موند تا من نازش كنم و وقتي بهش مي گفتم موهات مثل خورشيده، مي خنديد و سرشو ميذاشت تو بغلم و مي گفت حالا ديگه همه جا سايه شده و خورشيد رفته تو دل تو!
سايه ها! حالا يه فكر ديگه هم تو سرم هس! سايه ها! ماها همه اسير سايه هائيم! همه اسير سايه ها شديم! شايد هميشه اسير سايه ها بوديم! هميشه رو سرمون يه سايه بوده! يه سايه سياه كه رو سرمون افتاده و ول مون نمي كنه!
دست زدم به تن ش! يخ يخ بود! تني كه هميشه مثل كوره مي سوخت و هر بار كه بغلم مي كرد آتيش مي گرفتم!
بغض دوباره خواست از تو گلوم بياد بالا اما زود دادمش پايين! بايد نگه ش مي داشتم تا خشم بشه و خشم باقي بمونه!
پتو رو كشيدم تا زير گلوش و دولّا شدم و گردن قشنگشو ماچ كردم! هنوز بوي گل مي داد!
سرمو بردم درِ گوشش و آروم بهش گفتم به خدا زود بود عزيزم! به خدا زود بود گل من! ترو خدا يه دفعه ديگه چشماي قشنگت رو وا كن! به جون خودت بعدش ديگه هيچي از اين دنيا نمي خوام! حيف كه نتونستم باهات حرف بزنم! حيف كه ازت خجالت مي كشيدم! كاشكي اين غرور مسخره رو كنار ميذاشتم كنار و بهت مي گفتم كه چقدر دوستت دارم! قربون اون چشمات برم! فداي هر تار موي قشنگت بشم! منم برات جون مي دم! قلب كه چيزي نيس! تو فقط بيدار شو تا من همينجا برات جون بدم! قلب كه چيزي نيس! تو فقط بيدار شو تا من همينجا برات جون بدم! فكر مي كني دروغ مي گم! پاشو ببين! ببين كه هامون ت بيچاره شده! پاشو ببين كه منم ديگه تنهاي تنها شدم! ديگه غير از تو كسي رو نمي خوام! تو فقط يه دقيقه چشماتو وا كن تا بهت بگم چي تو اين دلم بود و بهت نگفتم! فقط يه دقيقه چشماتو وا كن و ببند! تو همون يه دقيقه همه رو بهت مي گم قربونت برم! تو كه گفتي هيچ وقت تنهام نمي ذاري! حالا كه همه چي جور شده چرا!؟ بميرم برات كه سختي كشيدي! كاشكي اون موقع ها مي ديدمت! به خدا تو پاكي! به خدا تو گلي! آخه چه جوري دل شون اومد؟!
نشستم سرجام و دست شو گرفتم تو دستم.
نمي دونم چرا يه مرتبه به دلم افتاد كه بايد صداش كنم! جلو ماني خجالت مي كشيدم اما شروع كردم به صداش كردن!
ركسانا! ركسانا! ركساناي من! صدامو مي شنوي؟! ترو خدا اگه صدامو مي شنوي يه كاري بكن كه من بفهمم! ركسانا! ركسانا!
«ديگه تقريباً داشتم فرياد مي كشيدم! ماني م بلند شد اومد جلو و مات شد به ركسانا! هر دو نگاهش مي كرديم! هنوز اميدوار بودم كه شايد يه تكوني بخوره يا يه طوري بهم بفهمونه كه صدامو مي شنوه! دستش تو دستم بود و مواظب بودم نكنه حتي يه حركت كوچيك بكنه! اما نكرد! هيچي!
ماني برگشت و سرجاش نشست.
سرمو دوباره گذاشتم رو دستش.
چشمامو بستم. حالا يه فكر ديگه م تو سرم هس!
ترس! ترس! از موندن! ترس از رفتن! ترس از مردن! هميشه ترسيديم! هميشه ترس باهامون بوده! از سايه ها مي ترسيدم! از خود ترس مي ترسيدم! از نترسيدن مي ترسيدم!
سرمو بلند كردم و گفتم:
- مي دوني دلم از چي مي سوزه؟
ماني – بگو!
- از اينكه اصلاً نتونستيم باهم باشيم! هر دفعه كه بهم رسيديم، گذشته ها بود و گذشته ها! آنقدر گذشته ها وسط مون بود كه نفهميديم حال مون كدومه!
ماني- اصلاً كاري به كار كسي نداشت! خودت كه مي دوني!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش! مثل گل ياس بود دستش! نرم و ظريف و قشنگ! انگشتاي كشيده قشنگش بوي گل مي داد! بوي كمك! بوي گذشت و فداكاري!»
- مي دوني چي بهم مي گفت؟! مي گفت دلم مي خواد يه كاري براي تو بكنم اما نمي تونم! يعني تو به چيزي احتياجي نداري كه من بتونم بهت بدم! طفل معصوم هميشه دلش مي خواست كه يه كاري براي من بكنه كه برام ارزش داشته باشه! ماني يادته اتاقش رو خالي كرده بود براي من؟! طفلك فقط همين از دستش برمي اومد! نه پول داشت كه به من بده و نه چيزي! اين زجرش مي داد! ماني! حالا كي ديگه مي ره به اون آدما كمك كنه؟! اين جواب خوبي بود؟! دختري كه خودش نداشت بخوره، از همه چيزش مي زد تا بتونه به آدماي بدبخت كمك كنه! اين بود دستمزدش؟! ماني اينو بايد پيداش كنيم! مي خوام با همون چوب گردنش رو خرد كنم! من بايد پيداش كنم!
- كه چي بشه؟! اگرم پيداش كني بايد به حالش گريه كني! اين آدم زدن نداره كه!
- ترو خدا ببين! اين همون ركساناس آ! همون ركسانايي كه اون شب پدرمو عاشق خودش كرد! ديدي تو شطرنج از پدرم برده بود اما شطرنج رو ريخت به هم كه احترام پدرمو نگه داره؟! ببين چه خوشگله ماني! ترو خدا حيف نيس با اين قشنگي رو تخت بيمارستان باشه؟! آخه اين دختر الآن بايد اينجا باشه؟! اين الآن بايد خب و خوش باشه و از جووني ش لذت ببره! اين بايد خوب باشه تا بتونه به مردم كمك كنه!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش كه ماني اومد بغلم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:
- مي تونه اينطوري باشه كه مي گي! مي شه كه از اين ركسانا چند تا ركسانا ديگه بوجود بياد!
«سرمو بلند كردم و گفتم:
- ديگه نمي شه ماني، ركسانا فقط يكي بود!
ماني- مي دوني مرگ مغزي يعني چي؟!
- نمي خوام بدونم!
ماني- اون هر لحظه ممكنه كه تموم كنه!
- حرف نزن!حرف نزن! حرف نزن!
ماني- مطمئنم كه اگه خودش مي تونست الآن حرف بزنه، همين رو بهت مي گفت! الآن يه ركسانا ديگه تو همين بيمارستانه كه يه قلب احتياج داره!
- خفه شو ماني! خفه شو! اگر كسي طرفش بياد مي كشمش! توام خفه شو!
ماني- تو چرا گريه نمي كني؟! ركسانا مرده هامون! نامزدت مرده! كسي رو كه دوست داشتي مرده!
- خفه شو ماني! نذار دق دلي مو سر تو خالي كنم!
ماني- اين زندگي نيس كه! معلوم نيس كه كي تموم بشه! امروز يا فردا! يه دقيقه ديگه!
- اگه ترمه م اينطوري شده بود همينارو مي گفتي؟!
ماني- اره! چون مي خواستم زنده بشه! آدم مي تونه تو يكي ديگه زنده باشه! مخصوصاً كسي مثل ركسانا كه فقط مي خواست به همه كمك كنه!
- خفه شو كثافت! اين همه بدبختي كشيد براش بس نيس كه حالام مي خواي تيكه تيكه ش كنن؟!
ماني- تيكه تيكه ش مي كنن اما هر تيكه ش يه ركسانا مي شه! يه ركساناي تو! اونوقت ديگه نمي ميره! يعني حالا حالاها نمي ميره!
«يه مرتبه داد زدم و صندلي مو پرت كردم كنار و از جام پريدم و گفتم:
- گم شو بيرون! ديگه م برنگرد! گم شو حيوون! تو آدم نيستي! تو احساس نداري! مثل گاوي!
«سرشو انداخت پايين! برگشتم و رو صندلي نشستم و دست ركسانا رو گرفتم

تو دستم ! نمي دونم چرا به اون پريده بود! يه خرده صبر كردم! خيلي چيزا يادم اومده بود اما هنوز گيج بودم براي همين بهش گفتم
- ماني من هيچي يادم نيس! من اصلا نمي دونم چي شده! ركسانا تو بغل من خوابيده بود! يه مرتبه چي شد؟!
ماني - تو حالت خوب نيس!
- تو بگو چي شد!
(( يه خرده ساكت شد و بعد گفت : ))
- دو ، سه ساعت بعد از اومدنت بود ! همون شب ِ پارتي ! عمه زنگ زد و گفت بدوئين كه ركسانا اينا رفتن! بهشون تلفن زده بودن كه برن! من و توام رفتيم! همه جا رو بسته بودن! نميذاشتن بريم جلو! زنگ زدم به بابا ! اونم زنگ زد به دوستش!
دوستشم با دو نفر اومدن! اونجا همه ميشناختنش! حيف كه دير شده بود!
((تازه داشت يادم مي اومد! جلومونو گرفته بودن و نميذاشتن بريم جلو! دعوامون شد! گرفتن مون! ماني زنگ زد خونه!
همه چي يادم اومد!
همونجور كه ركسانا رو نگاه مي كردم گفتم :))
- همه رفتن؟ ساعت چنده؟
ماني - ساعت 4 صبحه! دو روز از پريروز گذشته!
((برگشتم طرفش و گفتم :))
- پريروز؟
ماني - دو روز گذشته! دست بكش به صورتت ببين چقدر ريشت در اومده!
- دو روز؟
ماني - آره! دو روز
!ساخته شده مرتضي بناري
(( سرمو گذاشتم رو دست ركسانا و گفتم :))
- همين يه خرده پيش بود! ساعت چهار صبح ! ركسانا تو بغلم خواب بود! كاشكي نميذاشتم بره! كاشكي باهاش مونده بودم! كاشكي ولش نمي كردم!
((بغض داشت خفه م مي كرد اما نمي تونستم گريه كنم ! ماني اومد پشتم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت :))
- پاشو بريم بيرون! بريم يه سيگار بكشيم ! دكترا مواظب شن!
(( دلم نمي اومد ول ش كنم اما ماني دستمو كشيد و با خودش برد!
تو راهرو هيچكش نبود ! همه انگار خواب بودن! رفتيم تو حياط بيمارستان و ماني دو تا سيگار روشن كرد و يكي ش رو داد به من))
- عمه نفهميده!؟
(( يه خرده نگاهم كرد و گفت :))
- بيرونش كردي! بهش گفتي تقصير اون بوده كه باعث شده تو ركسانا رو ببيني! بهش گفتي كه انتقام پدرامونو از تو گرفته!
((فقط نگاهش كردم ! هيچي يادم نبود!))
ماني - عزيزم اومد! ترمه ام اومد!
- رفتم كنار ديوار واستادم كه اومد بغلم و گفت :
- هامون! همه چي تموم شده!
روم رو كردم اون طرف كه گفت :
- نميخواي براش گريه كني؟
- گريه براي چي؟!
ماني - فكر نمي كردم انقدر بي معرفت باشي! من آدم نيستم! حيوونم! گاوم!
احساس ندارم اما من براش گريه كردم! همه بيمارستان براش گريه كردن! فقط تويي كه يه قطره اشك از چشمات نيومده! مي دوني تو اون لحظه كه چوب داشته مي اومده تو سرش چي گفته؟!
يه مرتبه برگشتم طرفش!
ماني - اينطوري نگام نكن! اگه نمي خواي بگم خب نمي گم! آدم فكر مي كنه الان مي خواي بكشيش!
بعد يه مرتبه بغلم كرد و زد زير گريه و گفت :
- طفل معصوم فقط داد زده و گفته هامون! همچين لند اسم تو رو گفته كه همه دور و وري آش برگشتن طرفش اما ديگه...!
همينجوري داشت گريه مي كرد كه بهش گفتم :
- خودتو جمع و جور كن ! گريه براي چي مي كني؟!



رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)
رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس هاي سارا همتي

عكس هاي سارا همتي



عكس هاي سارا همتي
عكس هاي سارا همتي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس هاي جديد بازيگران (12 شهريور 91)

عكس هاي جديد بازيگران (12 شهريور 91)

ليندا كياني

ليندا كياني

نيوشا ضيغمي

نيوشا ضيغمي و فريبا كوثري

سوگل قلاتيان

ساره بيات

زيبا بروفه

روشنك گرامي

سپيده خداوردي



عكس هاي جديد بازيگران (12 شهريور 91)
عكس هاي جديد بازيگران (12 شهريور 91)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رمان عشق زمستاني(5)

رمان عشق زمستاني(5)

_خاله،چرا واسه پرهام زن نميگيري؟!
خاله م خنديد و گفت:
_خودش نميخواد،من كه از خدامه!
_اگه خواستين من يه نفرو سراغ دارم!دختر خيلي خوبيه اما فقيره!
_نه بابا...هم طبقه خودمون ميخوايم!
_ميل خودتونه ولي اگه ببينينش عاشقش ميشين،مطمئنم پرهامم خوشش مياد!
_آخه فرهنگ اون با ما خيلي فرق داره...!نه نميشه!
_در هر صورت از ما گفتن بود...از دستتون ميره!خودشم خواستگار داره چندتا!حالا ديگه به من ربطي نداره!
_بذار با همونا ازدواج كنه!پس فردا كولي بازي در مياره!
اخمي كردم و گفتم:
_خاله منم توي يه خانواده فقير بزرگ شدم...مگه كوليم؟!
_نه...منظورم اين نبود!
رومو اونور كردم و هيچي نگفتم.خاله م هات چاكلتش رو گذاشت كنار و گفت:
_اي واي ناراحت شدي؟!اصلا اگه تو ميگي بايد خوب باشه،ميبينمش!
_نه خاله...نميخوام پس فردا منت سرش بذارين!
_اِ عزيزم من عمرا همچين كاري بكنم!ديوانه كه نيستم!
تو دلم گفتم:"كم نه!"و با صدايي كه پرهامم كه پشت در بود بشنوه گفتم:
_پس من ميگم فردا بياد اينجا،چطوره؟!
لبخندي زد و گفت:
_قبوله...!
نميدونستم چي كار كنم...از خستگي داشتم ميمردم و كسيم خونه نبود؛البته به جز خدمتكارا.
شب قبل تا ساعت 12 و نيم- يك با پدرام توي هتل مونده بودم....حداقل بهتر از فكر و خيال بود!روي تختم قلت زدم و سعي كردم بخوابم اما هر كار ميكردم خوابم نميبرد.
آخر سر از جايم بلند شدم و رفتم تا يه دوش آب سرد بگيرم بلكه يه خورده حالم بهتر بشه.وقتي وارد حموم شدم،وان بهم چشمك زد و تصميم گرفتم يه خورده توي وان دراز بكشم.آب سرد بود و با نشستن توي وان احساس كردم كه تا زير عنبيه چشمم يخ زد!
بعد از چند ديقه بدنم عادت كرد و به عبارتي بي حس شد.چشمام رو بستم و احساس كردم دارم آروم ميشم.فكرم كم كم خالي شد و احساس راحتي كردم.
با پوشيدن لباساي بيرونم از خونه خارج شده و به يه كافي شاپ رفتم.كيك و قهوه سفارش دادم و به خيابون نگاه كردم.خب در اون حدم شاعرانه نبود چون ترافيكي ايجاد شده بود و اگه ماشينا زبون داشتن،حتما ميگفتن:
_تو رو خدا ديگه بوق نزنين!
تو فكر همين چيزا بودم كه با يه صداي آشنا به خودم اومدم:
_سلام خانوم خانوما!
كيان بود!بيچاره چه دلي داشت كه بعد از بلايي كه برديا سرش اورد دوباره اومده بود و بهم سلام ميكرد.جواب سلامشو دادم و بهش نگاه كردم...بعد از يكي- دو ديقه با خنده گفت:
_خانوم خانوما آثاري از ديوانگي در من پيدا نكرد؟!
«خانوم خانوما» رو با حالت بامزه اي ميگفت و هر دفعه باعث ميشد يه لبخند خيلي كمرنگي بزنم.گفتم:
_فعلا كه نه،اما اگه اينجا بشيني حتما پيدا ميكنم!
نشست و گفت:
_بابا انقد از اون نامزدت نترس!اينجوري پس فردا توي زندگي مشترك سوارت ميشه و جناباليم عرعر ها!
روي دستش زدم و گفتم:
_هو درست صحبت كن!خودت به عرعر بيفتي!
خنديد و گفت:
_خواهيم ديد!
در همون موقع سافرشم رو اوردن و كيان بدون تعارف چنگال رو برداشت و مشغول خوردن كيك شد،نا گفته نماند كه بعد از هر تيك يه جرعه قهوه ئم ميزد تو رگ...اي رگش بماسه،گشنه مه!
دوباره كيك و قهوه سفارش دادم و تا اونو بيارن مشغول صحبت با كيان شدم:
_چي شد اومدي اينجا؟!
كيك رو قورت داد و گفت:
_ديدم نشستي و باديگارد ماديگارد اطرافت نيس گفتم بيام چتربازي!
_حواست رو خوب جمع كردي؟!ممكنه از پشت گلدون بزنه بيرونا!!!
قهوه ش رو از لبش دور كرد و گفت:
_چنگال رو واسه همين اختراع كردن!از پشت اومد شما يه اشاره كن من چنگال رو ميكنم تو چشمش!
_و اگه از جلو اومد؟
خيلي جدي گفت:
_غلط كرده،نامزدي گفتن...عقد كرده اي گفتن!
نتونستم جلو خودم رو بگيرم و زدم زير خنده.خدا رو شكر كه كافي شاپ خلوت بود.كيان دوباره گفت:
_نخند،بهش رو بدي پررو ميشه،پس فردا تومبون فروشي راه ميندازه تو بايد زناش رو جمع كنيا!!
گذشت يه ساعتي رو كه با كيان بودم رو اصلا حس نكردم...از جا بلند شد و گفت:
_ديگه بايد برم...بازم ميبينمت؟!
_اينفدفعه تو پول رو حساب ميكني!
_خب پس من ميرم،هر موقع اينجا نذري و شير كاكائو مجاني و از اين جور چيزا دادن بگو با هم بريم خيابون گردي!
خنديدم و گفتم:
_اي خسيس!ده تومن نداري بدي؟!
_ده تومن كه سهله...به خاطر تو هزارم نميدم!
با اينحال 15 هزار تومن روي ميز گذاشت و منتظر شد تا منم بلند شم.تا يه قسمتي از راه رو با هم رفتيم و بعدش ازم خداحافظي كرد و به يه طرف ديگه رفت.باورم نميشد اما ديگه خسته نبودم....!
_واي پرهام....ديگه چي ميخواي؟!
با لحن ملتسمانه اي گفت:
_پس كي به دريا ميگي بياد؟!
بي حوصله گفتم:
_صد بار گفتم و براي بار آخر ميگم،بهش گفتم واسه آخر هفته بياد اينجا!
_خب اينكه ميشه سه روز ديگه!
_پرهام سه روز ديگه صبر كني كه سَقَط نميشه!صبر داشته باش!
_انقد صبر كن تا اشرف عقدش كنه!
_پرهام همچين ميزنم در گوشت نفهمي دريا كجاست،ساحل داره يا نه ها!
درست عين بچه ها پاشو كوبيد روي زمين و از اتاق بيرون رفت.اينائم با اين عشق و عاشقيشون!
طبق معمول حوصله م سر رفت....نميدونستم بايد چي كار كنم!...پس داشتن يه برادر كه مدير هتله به چه درد ميخوره؟!
سريع آماده شدم و به راننده خانواده گفتم كه منو ببره هتل.يه نگاه به ساختمون انداختم و واردش شدم.
نميدونم اين پدرام چش بود كه هي زرت و زرت به قسمتاي مختلف هتل سر ميزد و هي چك ميكرد،اُرد ميداد و يه نگاهايي به زير دستياش ميكرد كه من ميترسيدم چه برسه به اونا!
به خاطر همين موضوع وقتي دم پذيرش ديدمش تعجبي نكردم.به طرفش رفته و زدم به پشتش...تا پدرام برگرده فكر من مشغول شد:
ميتونستم چشماشو از پشت بگيرم و كارمندا نگاهاي خاله زنك به هم بكنن و پدرام تا دو روز سر اين موضوع باهام دعوا كنه.اما الان،تقريبا بعد از اون نامزدي كذايي،تقريبا روحيه م رو باختم.البته به جز زمانايي كه با كيان بودم...با برديا كه همه ش سر كل داشتم،حوصله خسرو زر زراش رو نداشتم،پرهام تا منو ميديد ياد دريا ميفتاد و پدرامم كه فقط بلد بود گوشه و كنايه بزنه!واقعا چه خانواده بي عيب و نقصي داره اين باران!
بشكن پدرام كه جلوي صورتم زده شد،توجهم رو جلب كرد:
_چي شده؟!تو فكر همسرتي؟!
پوزخند زنان گفتم:
_نخير،تو فكر سارا بودم!
نقطه ضعفشو گير اورده بودم...يا اينكه سارا هي دنبالش موس موس ميكرد و پدامم هي ردش ميكرد،ولي بازم با اوردن اسمش تغيير حالت ميداد.
با صدايي نسبتا آروم گفت:
_نظرت راجع به رفتن به دفترم چيه؟!
سرمو تكون دادم و به سمت دفتر رفتيم....بدون موافقت منم اون ميبردم به دفترش.در رو باز كرد و منتظر شد تا وارد بشم و بعدش خودش اومد تو اتاق.
روي صندلي چرميش نشست و با طعنه گفت:
_چه خبر از زندگيت؟!خوب ميگذره؟!
_اگه تو و اون بابات بذارين يه نفسي ميكشم!
_باران يادت نره خودت پيشنهادم رو قبول كردي!
با پرخاش از وي صندلي اي كه تازه روش نشسته بودم،بلند شدم و گفتم:
_پدرام لعنتي اسم من سمانه س!ميفهمي؟!سمانه!نه اون خواهر بيچاره ت كه گير يه خانواده منفعت طلب افتاده!
با بي تفاوتي اي كه بيشتر اعصابمم رو قل قلك ميداد،گفت:
_حالا چه فرقي داره؟!از خداتم باشه!
_لعنتي نميخوام....ميدوني؟من اين هديه رو نميخوام!زوره؟!
_فعلا كه خودت خودتو پابند كردي...هي بهت گفتم امضا كن،گفتم به اون مهموني نرو گوش-
داد زدم:
_تو رو خدا بس كن!اصلا من خنگ....من بيشعور!تو نبايد دليلشو ميگفتي؟!
_هميشه لج بازي از خودت بوده باران!
فرياد زدم:
_سمانه!من باران نيستم!اينو بفهم!نميخوامم باشم...نميخوام زندگيمو سر پنجاه مليون با يه نفري شريك بشم كه همه فكر و ذكرش پي كس ديگه اي و خودممم زش نفرت دارم!
دوباره خنده اي كرد و گفت:
_مشكل خودته....شوهرته!بسوز و بساز!
باورم نميشد انقد پست باشه!انگار نه انگار داشت با كسي حرف ميزد كه زندگي پدرشو نجات داده بود...انگار نه انگار كه خودش مسبب همه اين مشكلات بوده!انگار نه انگار بحث سر يه زندگيه!عوضيِ...!
يهو از جام بلند شدم و رفتم روي ميزش نشستم.....به چشماش خيره شدم و گفتم:
_ببين...اين چشمايي كه تو الان داري ميبيني آرزو ميكنه يه روز از بدبختيت رو ببينه!!
_بگو باشه كه حتما ميبينه!
پوزخند زدم و گفتم:
_آقا پدرام...يه كار ميكنم ديوونه شي!فقط بچرخ تا بچرخيم!
نفسشو به تندي داد بيرون و لبخند مسخره اي زد.سريع از اون اتاق و هتل لعنتي اومدم بيرون و با راننده كه هنوز اونجا وايساده بود برگشتم خونه.
اينم از سر رفتن حوصله ي ما!حتما بايد آخرش يه دعوايي باشه....!اِه،لعنت به تو بابا كه هميشه بدهكاريات باعث خرابي بوده!!!
دم در كه رسيديم برديا رو ديدم ......روز نبود كه نبينمش.....
از ماشين پياده شدم و سعي كردم خيلي بي تفاوت از كنارش رد بشم........
-عليك سلام!
برگشتم و خيلي بي تفاوت نگاش كردم
-تو شهر ما جواب سلام واجبه.....
-ميدوني چيه من اصلا تو رو آدم حساب نمي كنم كه بخوام جوابتو بدم
-چه تفاهمي!منم همين حسو دارم...بيا بريم بايد وسايل عروسيو بخريم....
-چي؟..چه زود
-مثل اين كه كلا پرتي .......سه هفته ديگه عروسيه!
-نميام خودت برو.........
-ببين بچه رو اعصابم راه نرو زود باش!
همچين با جذبه گفت كه بدون حرفي رفتم سوار شدم
تو راه هيچ حرفي نزديم............
جلو يه لباس عروس فروشي نگه داشت...بايد به جاي لباس سفيد لباس سياه مي پوشيدم ...ديگه باورم شده بود كه هيچ راهي ندارم.......
-هي....كجايي پياده شو!
باهم داخل مغازه شديم.....فروشنده يه دختر جوون بود كه تا برديا رو ديد اومد جلو.....
-سلام برديا....
يه نگاه به من كرد و رو به برديا گفت:
-ليندا كجاست؟
سريع نگاه برديا كردم ....يعني اون قبلا با ليندا اينجا ميومده....
برديا-عسل جون لباسارو نشون خانوم بده
عسل-از اين طرف......
دنبالش رفتم به يه اتاقي كه پر از لباس عروس بود....
بدون نگاه كردن به لباسا بهش گفتم:
-يكي برام انتخاب كن...
-من؟....تو اولين كسي هستي كه اين حرفو زده،همين ليندا تمام لباسي اينجا رو پوشيد آخرشم سفارش داد از انگليس براش بياد!
با عصبانيت گفتم:
-اون به من ربطي نداره ....زود يكيو انتخاب كن!
-باشه...ببخشيد...
بعد از يه ربع برگشت در حالي كه يه لباس دستش بود
-فكر كنم اين خوب باشه ........برو بپوشش تا من برديا رو صدا كنم
لباسو گرفتمو رفتم پوشيدم
لباس بر خلاف بقيه لباس هاي عروس كه دامن پفي دارن اين دامنش ساده و اندامي بود ولي ازپشت دنبالهٔ توري زيبايي داشت و بالا تنهٔ لباس دكلته بود و روي كل لباس از سنگ دوزي هاي بسيار زيبايي استفاده شده بود ....لباس قشنگي بود ...تا خواستم بيام بيرون صداي عسل و برديا رو شنيدم
عسل:هيچ ميدوني اگه ليندا بفهمه چي ميشه...
برديا:نگران نباش بعد از چند ماه طلاقش ميدم.....
-چه خوش خيال...........خودمونيما خيليم خوشگله.......
-تو چشم من فقط ليندا خوشگله......
خيلي ناراحت شدم.....نفس عميقي كشيدم تا اشكام نياد و اومدم بيرون.........سرم ÷ايين بود
عسل-عزيزم خيلي ماه شدي!.....چه طوره برديا؟
اصلا حواسش نبود و زوم شده بود رو من......
عسل-چطوره؟
همون طور كه نگام مي كرد گفت:
-خيلي خوشگله.....
بعد انگار كه حرف اشتباهي زده گفت:
-يعني بد نيست عسل جون همينو بده..........
از لباس فروشي اومديم بيرون
تو ماشين نشسته بوديم ......سرمو به شيشه تكيه داده بودم و داشتم به حرفايي كه شنيده بودم فكر ميكردم............
-نمي پرسي كه من چرا لباس نمي خرم؟
-برام مهم نيست...
-باشه،فردا با ليندا ميرم ميخرم....
-بازم برام مهم نيست...
ماشينو برد كنار خيابونو و محكم زد رو ترمزو با صدايي كه هر لحظه عصبي تر ميشد گفت:
-پس تو چي برات مهمه؟!!....چرا وقتي حالت ازم بهم مي خوره مي خواي زنم بشي؟؟؟!......چه مرگته،لعنتي....جواب بده....
در حالي كه صدام از بغض ميلرزيد گفتم:
-مي فهمي....مي فهمي
-منظورت چيه؟
بازومو محكم گرفته بود
در حالي كه به هق هق افتاده بودم دستمو كشيدم و از ماشين اومدم بيرون و شروع كردم به دويدن....صداشو از پشت ميشنيدم:
-كجا ميري؟.....صبر كن...
يه اتوبوس داشت حركت ميكرد كه سريع سوارش شدم...از پنجره ديدم كه بهم نرسيد......سرمو به شيشه تكيه دادمو آروم گريه كردم
_______
تا كليدو انداختم تو در پرهامو جلو در ديدم كه خيليم عصباني بود.....
-هيچ معلومه تو كجايي؟......مگه قرار نبود امروزبا دريا بريم بيرون؟
-آخ .....ببخشيد با برديا بيرون بودم يادم نبود...
-بله ديگه....رفتي عشق و حالتو كردي ما هم ول كردي به امان خدا......فردا قراره مادر دريا رو ببينه من مي خواستم قبلش باهاش حرف بزنم....
-عشق وحال چه مزخرف......در ضمن تو نگران نباش دريا خودش ميدونه چيكار كنه.....حالام برو كنار خسته ام.....
-مطمئني؟
-اعصاب ندارما برو اونور....
....هيچ كس تو پذيرايي نبود از پله ها رفتم بالا.....خواستم برم داخل اتاق كه صداي خنده هاي دختري از اتاق پدرام ميومد.....از لاي در سرك كشيدم ......از صحنه اي كه ديدم داشتم شاخ در مياوردم....پدرام داشت سارا رو مي بوسيد
باورم نمي شد اون عوضي اصلا به فكر من نبود كه داره چه بلايي سرم مياد.......
رفتم تو اتاقم و درو محكم بستم............حالا داشتم مي فهميدم چرا اون روزاي اول اينقدر بهم توجه ميكرد اون آشغال از قبل برام نقشه داشت...
يه دوش گرفتمو لباس مرتب پوشيدم رفتم پايين خاله رو مبل نشسته بودو بدجور تو فكر بود....رفتم از پشت چشماشو گرفتم....
-سلام خاله جون
-سلام عزيزم...
-به چي فكر ميكردين؟
-به پرهام ،تازگيا خيلي عوض شده...حتما به خاطر اون دخترست.......ديشب بهم گفت حتي اگه از ارث محرومش كنمم اونو ميگيره.....چيكار كنم ؟من فقط پرهامو دارم...بعد از مرگ پدرش هر كاري براش كردم اما حالا.......زد زير گريه
بغلش كردمو گفتم:
-آروم باشين خاله......... من مطمئنم كه اون دختره خوبيه،چون ديدمش..... اون تو بچگي پدر و مادرشو از دست داده و تنها مونده اما خودش كار كرده و زحمت كشيده.....باور كنين پشيمون نمي شين اگه بزارين ازدواج كنن نبايد زود قضاوت كنين بزارين فردا ببينينش عاشقش ميشين....مطمئنم
پرهام- خوب ما ديگه رفتيم
من- اينقدر نگران نباش
خاله-به خاطر حرفاي باران دارم باهات ميام
پرهام-مادر من يه بارم كه شده به من گوش كن ..خوب منم حق دارم با كسي كه دوستش دارم زندگي كنم
من-بهتره ديگه برين.....
پرهام-توبرو تو....خداحافظ
درو بستمو اومدم....داشتم ميرفتم داخل ساختمان كه ديدم احمد آقا درو باز كردو ماشين برديا اومد تو.... سريع رفتم تو پيش عمه رو مبل نشستم..



رمان عشق زمستاني(5)
رمان عشق زمستاني(5)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس هاي جديد سحر قريشي

عكس هاي جديد سحر قريشي



عكس هاي جديد سحر قريشي
عكس هاي جديد سحر قريشي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

خواستگاري يا انتخاب.

خواستگاري يا انتخاب.

خونه ي فريبا اينا سالن پذيرايي

« پدر و دايي فريبا دارن باهاش صحبت مي كنن. پدر فريبا عصبانيه »

پدر فريبا : دختر جون، از قديم رسم بوده كه دختر به سني كه رسيد بايد شوهر كنه.

فريبا : آره بابا جون اما چه سني؟! منكه هنوز وقت شوهر كردنم نيس! حالا كو تا اون

سن؟!

« پدر فريبا داد مي زنه و مي گه »

اون سن و سالي كه تو مي خواي شوهر كني، ديگه اسمت دختر جوون نيس كه! مي شي

پيرزن 1 براي پيرزنام كه ديگه خواستگار نمي آد!

« بر مي گرده طرف دايي فريبا و مي گه »

خان دايي چرا ساكتي؟! تو يه چيزي بهش بگو آخه!

خان دايي كه لكنت زبون داره مي گه »

ب بِ بِ ببين فَ فَ ف فَدَر فريبا : شب شد خان دايي! بگو ديگه!

فريبا : بابا جون ، زوده! زوده!

پدر فريبا : اين راهي يه كه بايد بري، حالا هر چه زودتر بهتر!

فريبا : بابا جون مگه سفر آخرته؟! اين چع افكاريه كه شما دارين؟ خان دايي شما يه

چيزي بگين!

« خان دايي بر مي گرده طرف پدر فريبا و مي گه »

گوگوگوگوگوگوش ...

پدر فريبا : خان دايي من كار دارم بايد برم! زودتر بگ ديگه! گوگوش چي؟! گوگوش بايد

تو عروسي شون بخونه؟!

« فريبا كه مي بينه خان دايي تو حرف زدن گير كرده مي گه »

باباجون حالا يه سال ديگخ! مگه چي مي شه؟

« پدر فريبا از عصبانيت داد مي زنه »

حرف همونه كه گفتم! امشب بايد اين خواستگار بياد تو اين خونه!

فريبام داد مي زنه: نه! نه!

همونه خونه  طبقه بالا اتاق فريبرز، برادر فريبا يه اتاق شيك

فريبرز با دوستش شايان، دارن با كامپيوتر كار مي كنن. شايد پشت كامپيوتر نشسته و »

فريبرزم كنارش. وارد چت شدن.

معلوم بشه. شايان در chat دوربن صفحه مانيتور رو نشون مي ده، طوري كه نوشته هاس

« حال كار كردن با كي بورد مي گه

با چه اسمي وارد بشم؟

فريبرز : عشرت!

« شايان يه نگاه با تعجب بهشمي كنه و مي گه »

اسم ديگه بلد نيستي؟!

فريبرز : چرا! عفت!

شايان : اين چه اسِمايي يه!

فريبرز : تو كار تو بكن! چي كار به اين كارا دار! برو تو چپ= ببينم!

« شايان روي كي بورد كار مي كنه »

فريبرز : بزن، بچه ها من اومدم، يوهو!

« شايان چپ چپ نگاهشمي كنه كه فريبرز مي گه »

به جون شايان اگه هر چي من مي گم نزني نه من نه تو!

شايان شروع مي كنه به تايپ كردن. يه لحظه بعد رو صفحه مانيتور جوابش مي آد. »

« نوشته مي شه

Hi ESHRAT!! LoL

لول و در به گور پدرت! LoL فريبرز : بنويس

« شايان مي نويسه . جواب مي آد »

U VAGHEAN ESMET ESHRATE?!

شايان : مي گه تو واقعا اسمت عشرته؟

فريبرز : بزن، نه! اسم اصلي م عصمته، اما همه جا خودمو عشرت معرفي مي كنم!

« شايان مي خنده و تايپ مي كنه. جواب مي آد. شايان مي گه »

مي گه خه عشرتم اسمه كه رو خودت گذاشتي؟

فريبرز : پسرزيتا اسمه؟! عشرت خوبه ديگه

« بعد با حالت ناز و ادا، مثل دخترا خودشو لوس مي كنه و مي گه »

دلم مي خواد به سن شوهر كه رسيدم و عقدم كردن، وقتي آقامون مي آد خونه، از همون

دم صدا كنه ...

يه دفعه صداشو كلفت مي كنه و داد مي زنه و مي گه »

عشرت! عشرت! كجايي ضعيفه؟!

« دوباره صداشو نازك مي كنه و با عشوه مي گه »

منم بوئم تو حياط و داد بزنم و بگم: اينجا عبسآقا( عباس آقا) خسته نباشين.

« شايان داره نگاهشمي كنه و مي زنه زير خنده »

زهر مار! تايپ كن اينايي كه گفتم! »: فريبرز

شايان : اين چرت و پرتا چيه مي گي؟

فريبرز : تو تايپ كن!

شايان : منتظره! چي جوابشرو بدم؟

فربرز : بهش بگو برو گم شو بي سليقه ي اكبيري!

« شايان مي خنده و يه لحظه مانيتور رو نگاه مي كنه و وباره مي خنده و مي گه »

ببين چه خبر شد! همه پسرا مي خوان باهات حرف بزنن!

فريبرز : بنويس چه خبرتونه نديد بديد آ! اول نوبت بگيرين, بعد يكي يكي بيان تو

!CHAT Room

شايان : خجالت بكش فريبرز!

فريبرز : از خدا كه پنهون نيست، چرا از خلق خدا پنهون باشه؟!

« دوتايي مي زنن زير خنده »

باشي، يه جمله حسابي از كسي نمي شنوي! VHAT فريبرز: تو اگه ده ساعت تو

يه دفعه از پايين صداي جيغ فريبا مي آد! فريبرز اصلا توجه نمي كنه و چشمش به »

« صفحه مانيتوره. شايان يه لحظه مكث مي كنه و بعد مي گه

صداي فريباس!

« فريبرز همونجور كه حواسش به مانيتوره مي گه »

چيزي نيس، داره حرف مي زنه.

صداي يه جيغ ديگه فريبا مي آد »

شايان : فريبا جيغ مي زنه!

« فريبرز با همون حالت مي گه »

صداش اينطوريه! به دلت بد نيار.

اين دفعه صداي جيغ ، همراه با صداي شكستن يه چيزي مي آد. شايان با حالت »

« ! دلشوره، در حاليكه مي خواد از جاش بلند شه مي گه

بابا پايين يه خبرايي يه! صداي شكستن يه چيزي م اومد!

« فريبرز با همون حالت گريه مي گه »

بشين! اون موزيك متن جيغا شه!

بلافاصله يه صداي جيغ ديگه ، همراه با چند تا صداي شكستن مي آد! شايان از جاش »

« مي پره و مي گه

تو چقدر بي خيالي فريبرز! حتما يه طوري شده فريبا! پاشو بريم ديگه!

« فريبرز همونجور كه از جاش بلند مي شه مي گه »

اي بي فريبا بشم الهي!

پايين ، سالن پذيرايي

بين فريبا و پدرش دعوا ادامه داره. دو ه ا گلدو و قام شكسته و خرده هاش ريخته زمين.

« فريبرز و شايان با عجله از پله ها مي آن پايين

فريبرز : چه خبره بابا؟ صداتون از فت تا خونه اون ورتز مي آد

« تا پدر فريبرز، فريبرزو مي بينه با عصبانيت و تحكم مي گه »

همه ش تقصير تو پدر سوخته س

فريرز: تقصير من؟!

پدر فريبررز : من اين حرفا حالي م نيس بايد اين خواستگار بياد خواستگاري

ريبرز يه آن مي خنده و با ذوق و خوشحالي مي گه »

واسه من؟ جون بالاخره اين بخت كور شده ام وا شد

« دستاشو مي كوبه به هم و مي گه »

من رفتم كه حاضر شم

شاياين و فريبا و خان دايي و كبري خانم كه خدمتكار ونهس مي زنن زير خنده. پدر »

« فريبرز چپ چپ بهش نگاه مي كنه و آروم مي گه

حالا وقت شوخيه كره خر؟

فريبرز : شما خودتون گفتين قراره خواستگار برام بياد! حالا بده يه بچه حرف گوش كن

پيدا شده؟

پدر فريبرز: دارم اون دخترو مي گغن!

فريبرز : الهي اتيش به ريشخ عمر اين دختره بگيره كه هر چي قسمت مه، نصيب اون مي

شه!

دوباره فريبا و شايان و خان دايي و كبري خانم مي زنن زير خنده. پدر فريبرز بهشمي »

« گه

آخه ناسلامتي تو داداش بزرگتري يه چيزي م تو بهش بگو

فريبرز : از بس كه شماها لوسش كردين ديگه حرف گوش نمي ده كه

پدر فريبرز : پسمردونگي تو كجا رفته ؟

فريبرز : اِ...!

« برمي گرده طرف فريبا وهمونجور كه دستاشو بحالت تهديد براش تكون مي ده مي گه »

گيس به سرت نميذارم پدر سوخته!امشب سر تو ميذارم لب باخچه! بايد همين امب، شوهر

بكني، بچه دارم بشي، بچه تم بذاري مدرسه! تا فردا ديپلم گرفته تحويلش بدي!

دوباره همه مي زنن زير خنده! پدرش يه نگاهي به فريبرز مي كنه و حركت مي كنه كه »

« از خونه بره بيرون. فريبرز ت اينو مي بينه مي گ

اِ...!بابا!بابا!

« بعد كه مي بينه پدرش توجه نمي كنه و به خان دايي مي گه »

خان دايي صداش كن نذار بره!

خان دايي :ص ص ص ص صب ك ك ك ك ك ك ك ك كن آآآآآآآآآ.

فريبا : خان دايي ول كن! بابام رسيد دفترش!

« فريبرز بر مي گرده به فريبا نگاه مي كنه و با كمي عصبانيت مي گه »

باز تو خونه رو ريختي بهم؟!

فريبا با لبخند سرشو ميندازه پايين و هيچي نمي گه. فريبرز حركت مي كنه كه بره بشينه »

رو مبل. يه اشاره م به شايان كي كنه كه اونم بره بشينه. خان دايي هنوز جلو پنجره، جايي

«! كه مثلا به حياط ديد داره واستاده . مثلا داره پدر فريبا اينارو صدا مي كنه

خان دايي: آقا! كاكاكاكاكاكاكارت دا داد! ...

فريبرز از بغل خان دايي كه مي خواد رد بشه، دستشرو مي گيره و همونجور كه با »

« خودش مي بره مي گه

چشمم كف پِاش، صد تا جمله رو تو يه ثانيه مخابره مي كنه بيا ولش كن خان دايي!

« فريبرز و شايان و خان دايي مي شينن و فريبرز به فريبا مي گه »

ببين چه شري راه انداختي! آخه تو چه مرگته دختر؟! همه دخترا سرِ خواستگار پيدا نشدن

عزا مي گيرن تو سر خواستگار پيدا شدن؟!

فريبا همونجا كه واستاده، يه مرتبه دستاشو مي گيره جلو صورتشو گريه مي كنه. »

شايان نارحت مي شه و به فريبرز نگاه مي كنه. فريبرز يه نگاه به شايان مي كنه و بعد بر

« مي گرده طرف فريبا و مي گه

دستت رو بنداز پايين مرده شور اون جشماتو نشوره!براي منم آره؟!

« فريبا دستاشو از جلو صورتشور مي داره و معلوم مي شه كه گريه نكرده! بعد مي گه »

داداش!!

فريبرز : داداش و خناق! اين تيآرتا چيه در مي آري؟

« فريبا مي خنده و ميره بغل فريبرز رو مبل مي شينه و مي گه »

داداش ترو خدا يه كاري بكن! بابا خيلي پيله كرده!

« فريبرز به كبري خانم مي گه »

مبري خانم جون يه چند تا چايي بيار گلومون تازه شه!

« بعد به خان دايي مي گه »

شمام كه چايي مي خوري؟

خان دايي : آآآآآآ...

فريبرز : واسه خان دايي با آبليمو بيار!

« فريبا بغل گوش فريبرز داد مي زنه »

داداش!!

« فريبرز از جاش مي پره و مي گه »

اِ مرضترسيدم!

فريبا : جون من يه كاري بكن فعلا بابا ول كنه.

فريبرز : بالاخره چي؟ گيرم يه سال ديگه شوهر نكردي! اصلا بگو ببينم تو با نفس

ازدواج مخالفي يا موافق؟

فريبا : موافق!

فريبرز : خب مباركه ايشالا! زن يكي از همين گند گِهُ ها كه مي آن بشو برو ديگه! تو كه

بيچاره رو سر يه سال سه تا سكته مي دي! ديگه چه غصه اي داري؟!

« فريبا مي خنده و مي گه

داداش همون يه سال رو چه جوري تحمل كنم؟

« همه مي زنن زير خنده

فريبرز : ببين! بابا اولتيماتوم داده. اخلاق بابا رو هم كه مي دوني چيه!

فريبا : آخه ...

فريبرز : آخه بي آخه! پارسالم همين چيزا رو بهم گفتي! ديگه خَرت نمي شم! حرف نزن!

« فريبا تا مي آد دوباره يه چيزي بگه فريبرز زود مي گه »

حرف نزن! حرف نزن! حرف نزن!

« شايان يه نگاهي به فريبا و بعدش به فريبرز مي كنه و مي گه »

حداقل اجازه بده كه فريبا خانم، حرف شونو بزنن بعد تو مخالفت كن!

فريبرز :آخه تو اينو نمي شناسي! اين شروع كنه به حرف زدن، همه ما رو ايننجا خَر مي

كنه!

« بعد بر مي گرده طرف خان دايي و مي گه »

بلا نسبت شما!

خان دايي : خواخوا خوا خوا خوا ...

« فريبرز همونجور تو دهن خان دايي رو نگاه مي كنه و يه مرتبه مي گه »

خاك بر سر ما كنن كه مترجم زبا روسسي نداريم واسه ترجمه اظهارات شما!

« همه مي خندن و فريبرز به فريبا مي گه »

خب، حرف زن ببينم چي مي گي!

« تو همين موقع كبري خانم با يه سيني چايي وارد مي شه و به همه تعارف مي كنه »

فريبا : من با نفس خواستگاير مخالفم!

« فريبرز همونجور كه چايي ش رو از تو سيني ور مي داره مي گه »

يعني يه كله بريم سر عقد و عروسي؟!

« فريبا مي خنده و تا مي آد حرف بزنه كه صدا خان دايي بلند مي شه »

قا قا قا قا

دوربين خان دايي رو مي گيره. فنجون چايي تو دست شه و با دست ديگه ش داره تو »

« فنجون رو نشون مي ده و به كبري خانم هي مي گه

قا قا قا قا قا قا ...

فريبا : انگار قا قا قا مي خواد بريزه تو چايي ش هم بزنه!

فريبرز : نه! انگار همينجوري داره قار قار مي كنه!

خان دايي : قا قا قا شق!

فريبرز : ببين خان دايي، اين دفعه سومه كه جلسه رو ريختي بهم آ!

كبري خانم مي ره كه قاشق براش بياره. فريبرز همونجور كه داره چايي ش رو مي »

« خوره به فريبا مي گه

مي فرمودين!

فريبا : منظورم اينه كه من نمي هوام شوهر كنم! مي خوام مرد بگيرم!

تا اينو فريبا مي گه، چايي مي جه تو گلوي فريبرز و فريبرزم پوف مي كنه تو صورت »

خان دايي! خان دايي م از هول ش فنجون چايي رو ول مي ده رو شايان! همگي يه مرتبه

« از جاشون مي پرن! فريبرز با تعجب زياد مي گه

چي گفتي؟!

فريبا : چرا بايد ما دخترا هميشه، نهايتا از بين سه چهار نفر، يكي رو انتخاب كنيم اما شما

مردا حق دارين از بين ايم همه دختر انتخاب داشته باشين؟! كي اين حق رو از ما گرفته؟!

من مي خوام مرد زندگيم رو خودم انتخاب كنم! مثلا برم تو خيابون و اگه از يه پسر

خوشم اومد ، راه بيافتم دنبالشو خونه شو ياد بگيرم و برم خواستگاريش! مثلا از در و

همسايه، آدرس و نشوني يه پسر رو بگيرم و برم دم خونه ش واستم و وقتي اومد بيرون،

تعقيبش كنم و اگه از رفتارش خوشم اومد، بگيرمش! يا مثلا از دوستم بپرسم شهره تو، تو

فاميلاتون يه پسر خوب و نجيب سراغ نداري من بگيرمش؟!

فريبرز و شايان و خان دايي، همونجور مات واستادن و دارن به فريبا نگاه مي كنن كه »

« فريبا مي گه

آخه چه جوري برات بگم داداش! يعني ازت خجالت مي كشم!

فريبرز : قربون خواهرم برم كه انقدر ماخود به حياس! واقعا باعث خوشحالي و افتخاره و

كه تو امنقدر خجالتي هستي! اما ببين، اِنقَدرم شر م و حيا خوب نيسا!

تو به گور پدرت مي خندي « همه مي زنن زير خنده و كه يه دفعه فريبرز با داد مي گه »

كه مي خواي اين بلا ها رو رسما پسرا دربياري! حالا ديگه يه تك پام مي خوايم از خونه

بيام بيرون، همه ش بايد تن و بدن مون بلرزه كه نكنه فلان دختره كه خواستگارمونه، داره

پشت سرمون، سايه به سايه مي آد كه ببينه ما نجيبيم يا نانجيب؟! تا حالا تو خيابونا با

مامورا قايم موشك بازي مي كرديم، از حالا بايد با دخترا بكنيم كه نكنه بهمون يه وصله

بچسبونن! دوره آخر زمون شده واله!

« بر مي گرده طرف شايان و مي گه »

مجشم كن صبح از خونه مي آي بيرون كه بري خبرت سر كار. مي رسي سر كوچه كه

سوار تاكسي بشي كه يه دفعه يه دختر از بغلت رد مي شه و يه متلك بهت مي گه و احيانا

يه وشگون م از پر و پات مي گيره و اتفاقا يكي از دخترا محل م مي بينه! وا مصيبتا! مثل

توپ تو محل صدا مي كنه كه پسر فلاني م پالون ش كجه!

واي ديگه نمي تونيم سرمونو تو محل بلند كنيم! بايد شبونه اسباب كشي كبنم و از محله

بذاريم بريم!

« شايان و فريبا و خان دايي مي زنن زير خنده. خان دايي به فريبا مي گه »

آآآآآآآخهف ف ف ف ف ف ف ف ف فريبا با بابا با با با جو جو جو جو جو جو ...

« فريبرز زود به فريبا مي گه »

ببين خان دايي چه نصايح مفيدي بهت كرد!

« همه مي زنن زير خنده و فريبا مي گه »

در مورد جو جو صحبت كرد؟

« همه مي خندن و فريبا جدي مي شه و ميگه



خواستگاري يا انتخاب.
خواستگاري يا انتخاب.

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

نماينده مردم اردبيل، نير و نمين در مجلس از بركناري علي دايي از سرمربيگري تيم ملي فوتب

نماينده مردم اردبيل، نير و نمين در مجلس از بركناري علي دايي از سرمربيگري تيم ملي فوتب

نماينده مردم اردبيل، نير و نمين در مجلس از بركناري علي دايي از سرمربيگري تيم ملي فوتبال ايران انتقاد كرد.:mad::mad::mad::mad::mad::mad::mad:

قاسم محمدي امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در اردبيل افزود: تيمي كه علي دايي در مدت يكسال گذشته تشكيل داده بود، از يك روحيه جوان و با نشاط برخوردار بود و بدون توجه به فضاي فشار و توصيه بازيكنان مستعد و آماده را تيم ملي دعوت مي*كرد كه اين مسئله به مذاق خيلي*ها شيرين نمي*آمد.:D:D:D:D
وي گفت: علي دايي با شجاعت تمام آماده بود تا اين كار را انجام بدهد، اما برخي اين فرصت را نه تنها از علي دايي بلكه از ايران گرفتند.:o:o:o:o:o:o
عضو فراكسيون ورزشي و جوانان مجلس ادامه داد: اگر تيم ملي ايران تا به امروز نتيجه نگرفته به دليل اعمال سليقه*ها بوده است، زيرا تيم فوتبال ايران داراي يك منشور توسعه و نظام برنامه*ريزي كلان بلند مدت نيست.:):)
محمدي گفت: علي دايي با شجاعت تمام آماده بود تا اين كار را انجام بدهد، اما برخي اين فرصت را نه تنها از علي دايي بلكه از ايران گرفتند و به نظر من بركناري علي دايي يعني حذف فرصت*هاي طلايي توسعه فوتبال ايران.:(:(
وي با آوردن نمونه*هايي از تيم ملي آلمان بعد از جام جهاني گذشته تصريح كرد: تيم ملي آلمان بعد از جام جهاني با اتكا به نيروي جوان خود بدترين نتايج را گرفت، اما بيشترين حمايت را از سرمربي جوان خود دريافت كرد و امروز نتيجه اين اعتماد را مي*بينند و تيمشان قدرتمندتر از گذشته به كار خود ادامه مي*دهد.:rolleyes:
عضو فراكسيون ورزش و جوانان مجلس با گلايه از عملكرد فدراسيون فوتبال اضافه كرد: برخي آقايان با اعمال سليقه طوري عمل كردند كه دل هزاران هوادار فوتبال شكسته شد و بايد در آينده پاسخگوي كارنامه نسنجيده خود باشند:cool::cool::cool::cool::cool::cool::coo l::cool::cool::cool::cool::cool::cool::cool::cool: :cool::cool::cool::cool:
نماينده مردم اردبيل، نير و نمين در مجلس از بركناري علي دايي از سرمربيگري تيم ملي فوتب
نماينده مردم اردبيل، نير و نمين در مجلس از بركناري علي دايي از سرمربيگري تيم ملي فوتب

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس هاي جديد زهرا عاملي (مجري و ترانه سرا)

عكس هاي جديد زهرا عاملي (مجري و ترانه سرا)



عكس هاي جديد زهرا عاملي (مجري و ترانه سرا)
عكس هاي جديد زهرا عاملي (مجري و ترانه سرا)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

SMS

SMS

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.اميدوارم همه ي عاشقان حقيقي به عشقشون برسن

دل من پشت سرت كاسه آبي شد و ريخت

كِي شود پيش قدمهاي تو اسفند شوم . . .

.

عجب دوره زمونه اي شده كه به خاطر حفظ رفاقتت

بايد خيلي از حرفارو توي دلت نگه داري

تا حداقل كسي رو داشته باشي كه بهش بگي رفيق

مگه نه رفيق … !؟

.

اين ساحل خسته را تو پيدا كردي

اين موج نشسته را تو برپا كردي

من خامُش و خسته خفته بودم اي عشق

مرداب دل مرا تو دريا كردي . . .

.

گذشت ديگر آن زمان كه فقط يك بار از دنيا مي رفتيم

حالا يك بار از شهر مي رويم …

يك بار از ديار …

يك بار از ياد…

يك بار از دل …

و يك بار از دست …

.

فرقـي نمـي كند

بگويم و بدانـي …!

يا …

نگويم و بدانـي..!

فاصله دورت نمي كند …!!!

در خوب ترين جاي جهان جا داري …!

جايـي كه دست هيچ كسي به تو نمـي رسد.:

دلــــــــــــــم…..!!!

.

بايد ببينمت !

چرا كه روي نوار قلبي ام

پيوسته نام تو بود

و پزشك نيز بر آخرين نسخه ام

تو را تجويز كرده است . . .

.

قسمت اين بود كه من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

تو پري باشي و تا آن سوي دريا بروي

من به سوداي تو يك مرغ مهاجر باشم . . .

.

هنوز هم دلم تنگ مي شود

براي محض حرف زدنت

و براي تكيه كلامهايت

كه نمي دانستي

فقط كلام تو نبود

من هم به آنها

تكيه داده بودم . . .

.

اولم خنده، ز بي‌دردي بود

آخرم، گريه ز بي‌درماني . . .

.

در سايه دلشكستگي پير شدم

غم خوردم و با غمت نمك گير شدم

تا امدم اشناي قلبت باشم

گفتي كه من از غريبه ها سير شدم . . .

.

يك سمت تويي و عشق: مرگي ساده

يك سمت جهان به قتل من آماده!

مي ترسم! مثل بچّه گنجشكي كه

در دست دو بچّه ي شرور افتاده . . .

.

ديگر نه دلم شوق تماشا دارد

نه پنجره اي به سمت فردا دارد

تنهايي ديگري برو پيدا كن

اين غار براي يك نفر جا دارد . . .

.

صرف فعل “دوست داشتن” بسيار سخت است:

گذشته اش كه به هيچ وجه ساده نيست

حالش كاملاً اخباري ست

آينده اش هم شرطي . . .

.

غربت آن نيست كه تنها باشي ، فارغ از فتنه ي فردا باشي

غربت آن است كه چون قطره ي آب ، در پي دريا باشي

غربت آن است كه مثل من و دل ، در ميان همه كس يكه و تنها باشي . . .

.

گاهي اوقات هميني كه هستي را دوست دارم

وگرنه بهتر از اين را همه دوست دارند . . .

.

كسي هست شانه هايش را، به من قرض بدهد

تا يك دل سير گريه كنم؟

بدون هيچ حرف و سوال و جواب و دلداري و نصيحتي؟؟؟

.

بعضي ها به ظاهر وقتي اول وارد ليست دوستانت كه ميشوند

چيزي با خود نميآورند

ولي وقتي ميروند ، همه چيز آدم را با خودشان ميبرند . . .

.

كاش ميشد كه دلم از عاشقي بو ببرد

يار آمده دل را به شكار چشم آهو ببرد

خسته ز دلم … بگو خريدار كجاست ؟

تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

.

هر چند كه باشي عاشقي دل نگران ،

حس مي كنم اين را كه شبي در باران ،

اين بازي ِ « تا ابد كنارت هستم » ،

با سوت قطار مي پذيرد پايان

.

انگشت مزن بر دلِ پر حوصله‎‌ي ما

بگذار كه سربسته بماند، گِله‌ي ما . . .

.

سكوت و خلوت بغض شبانه

چه دلگير است بي تو حجم خانه

تو رفتي و دلي دارم كه هر دم

براي گـــريــــه مي گيرد بهانه . . .

.

ما نه آنيم كه در بازي تكراري اين چرخ فلك

هر كه از ديده مان رفت ز خاطر ببريم

يا كه چون فصل خزان آمد وگل رفت به خواب

دل به عشق دگري داده ز آنجا برويم

وسعت ديده ما خاك قدمهاي تو بود

خاك زير قدمت را به دو دنيا بخريم  . . .

.

دل‌ من محكمه ايست

كه به من مي‌گويد:

همه را دوست بدار،

به همه خوبي‌ كن،

و اگر بد ديدي،

دل‌ به درياي محبت بزن و بخشش كن

.

كاش دستي بود و دستم ميگرفت

انتقام از نفس پستم ميگرفت . . .

.

اميد وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را

وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود . . .

.

ديدار يار غايب،  داني چه ذوق دارد؟

ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد . . .

.

بي درد  وا نشد دل غفلت گرفته‌ام

قفلي كه زنگ بست، شكستن كليد اوست  . . .

اگر چشمان من درياست تويي فانوس شبهايش
اگر حرفي زدم از گل تويي مفهوم و معنايش
اگر چون كبك ميخوانم اگر چون كوه خاموشم
خيال توست در فكرم صداي توست در گوشم.

.

كاش چون آيينه روشن ميشد دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم مي لغزيد ، گرمي دست نوازنده تو

.

ترسم كه شبي از غم جانكاه بميرم
در بستر دلسوز با آه بميرم
ان لحظه ي آخر كه عجل گفت بمير
اي كاش تورا بينم و آنگاه بميرم.

.

اين چه اخلاق بديه كه تو داري ؟
چرا هر چي از آدم مي گيري ديگه پس نمي دي ؟
نمي گي من دلمو لازم دارم ؟

.

اسم زيباي تو را خال زدم در بدنم
تا كه محفوظ بماند نام تو در كفنم

.

عشق تو همچون افق بي انتهاست
قلب من خالي ز هر رنگ و رياست
زندگي با آرزو ها روبروست
با تو بودن از برايم آرزوست

.

سلامتي اوني كه دوسش دارمو نميدونه
سلامتي اوني كه دوسم داره و نميدونم

.

بيادت آرزو كردم كه چشمانت اگر تر شد به شوق آرزو باشد،نه تكرارغم ديروز

.

فاصله هامهربانيت را از دلم پاك نميكنند،ثانيه هاراميشمارم تالحظه ديدار

.

ترسم آن روز بيايى كه نباشد جسدم/ كوزه گر كوزه بسازد زخاك جسدم
لب آن كوزه بسازد زخاك لب من/ بى خبرلب بگذارى به لبان جسدم .
.
چه كاغذ ها كه سپيدي دلشان از نام تو سياه شد،
از دل تنگي هايم، از احساسم، هزاران هزار صفحه كاغذ سياه شدند،
كاغذ ها عاشق شدند 
ولي تو . . . 

.

مترسك:گندم تو شاهدباش كه مرابراي ترساندن آفريدن!
اما من تشنه عشق پرنده اي بودم كه سهمش از من گرسنگي بود

.

سلام به گل هميشه بهارم سه مطلب دارم
اي زيبا نگارم اول زير پاهايت جان سپارم
دوم در اين دنيا فقط تو رودارم
سوم تا اخر عمر دوست دارم

.

آگهي فوري:

به يك آغوش گرم براي فراموش كردن سرماي زندگي نيازمنديم

.
تنگي نفست را، نينداز گردن آلودگي

دلت را ببين كجا گير كرده . . .

.

گفته بودي : يا تو يا هيچكس !

ولي من ساده انگار فراموش كرده بودم

كه اين روزها هيچكس هم براي خودش كسي است

كسي حتي مهم تر از من . . .

.
باران كه مي بارد تمام كوچه هاي شهر پر از فرياد من است كه مي گويم: من تنها نيستم, تنها منتظرم
.
پنجره ي باران خورده ات را باز كن
چند سطر پس از باران
چشمهايم را ببين كه هوايت ديوانه شان كرده
دلم برايت تنگ است
.
نگاه ساكت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ، ولي باران نميدانند كه من دريايي از دردم ، به ظاهر گرچه ميخندم ولي اندر سكوتي تلخ ميگريم

تو بشو ياس قشنگ لحظه هاي بي قرارم/ من ميشم زلال بارون تا كنارتو ببارم

.

ازيادها نخواهند رفت آنان كه برقلبها حكومت مي كنند

.

اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

خاك من گل شود و گل شكفد از گل من

تا ابد مهر تو بيرون نرود از دل من

.

براي دوست داشتنت از من دليل مي خواهند ، نازنين !

چشمانت را قرض مي دهي ؟

.

اگه قصر تو واسم جايي نداره

كلبه خاكي فلبم قابل تو رو نداره

.

امروز روز جهانى دزدى بود

آهاى تو كه قلبمو دزدى ديدى روزت مبارك

.

گل نازم بگو بارون بباره

كه چشماتو به ياد من بياره

تماشاي تو زير قطره ي بارون

چه با من ميكنه امشب دوباره

.

مراقب قلبها باشيم.وقتي تنهاييم دنبال دوست ميگرديم.

پيدايش كه كرديم دنبال عيب هايش ميگرديم

وقتي كه از دست داديمش دنبال خاطراتش ميگرديم و باز تنهاييم.

.

خواب سبز رازقي باش / عاشق هميشگي باش / خسته ام از تلخي شب / تو طلوع زندگي باش 

اگر پروانه بودم مي پريدم / همين حالا حضورت مي رسيدم / ولي پروانه نيستم پر ندارم / دلم تنگ است ولي چاره ندارم

در اوج بي قراري پرواز با تو زيباست / در انتهاي هر راه آغاز با تو زيباست

.
باور كن!
هيچ ستاره اي قبل از آسمان متولد نشده
نخ بادبادك نگاهت را پايين بياور …
به من نگاه كن
من اندازه ي همين آسمان برهنه
دوستت دارم…و…..و ….شايد كمي بيشتر از آن 

.

مگذاركه جاده هاي تنهايي از كوچه چشم تو بگذرند ، كسي در اين حوالي هنوز منتظر است

.

همه چيز ارزش يك بار امتحان را دارد جز مرگ
استاد عشق مرا تست كن
پايان ترم است
از جانم امتحان بگير
بيست ميشوم
نيست ميشوم..

 



SMS
SMS

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://u10.zaminblog.com
مجموعه عظیم دیکشنری
نرم افزار شکوفه باران
کارتون سرندیپیتی
آموزش کامپیوتر ویژه کودکان