رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)
فصل 13
«آخر شب بود.محمد اينا با حدود سه ميليون تومن پول،خوشحال از پارتي رفته بودن.ماني م اونجا موند و قرار شد كه يكي دو ساعت ديگه برسونن ش خونه.منم ركسانارو ورداشتم و با ماشين ماني ؛بردمش كه برسونمش خونه شون.
دوتايي سوار ماشين شديم واز اون خونه اومديم بيرون.يه چيزي تو دلم بود كه ميخواستم بهش بگم اما نميدونستم چطوري بايد بگم!يه خرده كه رفتيم گفتم»
ـ تو ديگه بايد كم كم به فكر زندگي باشي!يه زندگي زناشويي!
«خودشو كشيد طرف من و سرش رو گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ هستم!
ـ منظورم اينه كه ديگه تظاهرات و فعاليت دانشجويي و اين چيزارو بذاري كنار!
ركسانا ـ درس م رو بذارم كنار؟!
ـ نه!نه!منظورم كاراي سياسي يه!
ركسانا ـ من كار سياسي نميكنم!
«يه خرده ساكت شد وبعد سرش رو بلند كرد وگفت»
ـ هامون!وقتي ما به فكر آدماي فقير هستيم؛كار سياسي يه؟!وقتي ميخوام به اندازه اي داشته باشم كه شيكمم سير باشه؛كار سياسي يه؟!آيا اين نفت و گاز و هزار تا چيز ديگه؛مال همه ي ما هست يا نه؟اگه خواستم بدونم چي به چيه؛كار سياسي يه؟!
ـ نه خب!اما من دلم شور ميزنه!برات نگرانم!براي زندگي مون نگرانم!من نميخوام ترو محدود كنم اما توام بايد نگراني هاي منو درك كني!
«دوباره سرشو گذاشت رو شونه م و بازوم رو محكم تو دستش گرفت و گفت»
ـ يه روزي شايد قصه هاي پدربزرگ آ و مادربزرگ آ مي تونست مارو سرگرم كنه و برامون تازگي داشته باشه!يه روزي وقتي در مورد ماه و خورشيد و اين چيزا برامون قصه هاي تخيلي مي گفتن شايد برامون جالب بود!اما حالا چي؟!جوون امروز؛جوون ديروزي نيست!معيارهاي ديروزم نميشه براي امروز در نظر گرفت و پياده كرد!
يه روزي شايد جام جهان نما و قاليچه ي پرنده براي پدربزرگ هامون يه رويا بود،اما الان براي من واقعيت داره!من الان كامپيوتر و اينترنت رو دارم!اينا جام جهان نماي من هستن!هر وقت كه دلم بخواد تو يك لحظه ميتونم تموم دنيا رو ببينم و اگه اون سر دنيا يه اتفاق بيفته بلافاصله من از اين سر دنيا ازش باخبر بشم!من ديگه قاليچه ي پرنده يا پرواز برام آرزو نيست!من هواپيمارو دارم كه با يه بليت ميتونم از اين سر دنيا تو يه مدت كوتاه برم اون سر دنيا!من الان با اين تكنولوژي پيشرفته ميتونم حتي تخيلم رو جامعه ي حقيقت بپوشونم!الان ديگه داستان جن و پري و غول و اين چيزا براي من جذابيت نداره!الان زمان زمان واقعيت هاست!وقت شه كه ماهام واقعي تر به دنيا نگاه كنيم!ازاينكه به اين فحش بدم و آرزوي مرگ اون يكي رو بكنيم چه فايده؟!جز اينكه«بايكوت»بشيم چه نفعي برامون داره!زمان زمان قدرته!تكنولوژيه!اطلاعاته!
ما علاوه براينكه چيزي از خارجيا كم نداريم خيلي م از نظرهوشي از اونا سرتريم!فقط مغزهامون فرار كردن!بازم دارن فرار ميكنن!چرا همينجا نگه شون نداريم و خودمون ازشون استفاده نكنيم؟!
چرا بايد همه ي دنيا فكركنن كه ما عقب افتاده ايم؟!بهتر نيست كه خودمونو به دنيا يه جور ديگه نشون بديم؟!وقتش نشده كه دنيا بفهمه ايراني كيه؟!وقتش نشده كه خودمونو،ذهن مونو پرورش بديم؟!وقت شه كه شاعرا حرفاشونو رك و صريح بزنن تا ماها مجبور نباشيم صدنوع تفسير از شعرشون بكنيم!وقت شه كه ترس آمونو بريزيم دور!وقت شه كه رودربايستي هارو بذاريم كنار و خواسته هاي واقعي مون رو به زبون بياريم!وقت شه كه جاي نفرين كردن و مرگ براي اين و اون خواستن و خشم و كينه و نفرت،مهربوني ها بشينن!وقت شه كه دست به دست همديگه بديم و اين خونه رو دوباره بسازيم!ديگه وقتش رسيده كه گذشته هارو بذاريم پشت سرمون و به آينده نگاه كنيم!ديگه وقت قصه ي ليلي و مجنون نيست!الان صحبت از تسخير مريخه!الان صحبت از شبيه سازي آدماس!يه روزي اگه من احتياج به اطلاعات داشتم بايد ميرفتم از پدربزرگم كه مثلا دوره ي فلان پادشاه رو ديده بود مي پرسيدم!اما الان اگه پدربزرم چيزي از اون دوره يادش رفته باشه بايد بياد از من بپرسه كه براش ازتو كامپيوتر و اينترنت دربيارم وبهش بگم!به خدا هيچكدوم از اينا ؛كار سياسي نيست هامون!اينا همه دلسوزيه!اينا همه عشق به وطن و مردمه!من مردمم رو
دوست دارم هامون!من دلم ميخواد هرچي دارم با اونا قسمت كنم!يعني نه همه ش رو!اما ازاون چيزايي كه دوست دارم؛دلم ميخواد يه سهمي م به آدماي ديگه بدم!!حتي دلم نميخواد وقتي وقت مردنم رسيد؛بدنم رو بيخودي بذارن تو خك كه فاسد بشه و از بين بره!وقتي يكي از اعضاي بدنم ميتونه زندگي رو؛عشق رو؛شادي رو؛دوست داشتن رو در يكي ديگه زنده كنه و ادامه بده؛ادامه ي زندگي منه!وقتي قلب من تو سينه ي تو بتپه؛وقتي چشم من تو يه بدن ديگه باشه و ازش استفاده بشه مثل اينه كه من زنده م!مثل اينه كه من حس ميكنم و مي بينم و لذت ميبرم!
«بعد يه نگاه به من كرد وگفت»
ـ ماها بايد اينو ياد بگيريم كه آدما در كنار همديگه و با همديگه زنده ن!تنهايي مي ميرن!الان وقت مردن نيست!وقت زنده بودن و شاد بودنه!
«بعدش سرشو دوباره گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ دوستت دارم هامون!وقتي سرمو ميذارم رو شونه ت و حس ميكنم كه تو دركنارم هستي؛ديگه از دنيا هيچي نميخوام!به همه ي اون چيزايي كه خواستم رسيدم!روياي من همين بود!اين بود كه تو دوستم داشته باشي!شايد من جز معدود آدمايي هستم كه به روياي واقعي شون رسيدن!
«بعد سرشو بلند كردم و صورتم رو ماچ كرد و دوباره گذاشت رو شونه م و چشماشو بست!منم آروم آروم مي رفتم طرف خونه ي عمه اينا!اصلا دلم نميخواست كه زود برسم!ميخواستم اين زمان طولاني بشه!آروم ميرفتم و با خودم فكر ميكردم!در مورد چيزايي كه اون شب ديده و شنيده بودم!زني كه براي چرخوندن چرخ زندگي؛تن به هركاري ميداد و بازم به شوهرش وفادار بود!تن فروشي رو وقتي در جهت حمايت خونواده ش بود خيانت نمي دونست!جووناي پولدار كه شايد تا اون لحظه جز به فكر لباس و آرايش و ماشين و طلا و جواهر و خوشگذروني و اين چيزا به هيچي فكر نكرده بودن اما با دو كلمه حرف ركسانا؛دست شونو دادن به دست خالي جووناي هم سن و سال خودشون و درد همديگرو حس كردن!به اين دختر نيمه ايراني و نيمه فرانسوي خوشگل و ظريف و قشنگ فكر كردم كه با همه ظرافت و تنهايي چقدر محكم و با اراده س!چطور بين دو نيمه ي خودش نيمه ايراني ش رو انتخاب كرده و براي مردمش كار ميكنه!
همونجور رانندگي كه ميكردم برگشتم و نگاهش كردم!انگار خوابش برده بود!ساعت حدود چهار صبح بود!ديگه فردا شده بود!ولي چه فايده اگه فردامونم مثل امروز باشه و امروزمونم مثل ديروز؟!
حرفاش درست بود!يه لحظه حواسم رفت به ماشيني كه سوار بودم!ماشيني كه وقتي توش سوار بودي اصلا نمي فهميدي كه داره راه ميره!
اين ماشين م نوه نتيجه ي همون كجاوه هاي ديروزيه!اما درجا نزده و مثل همون كجاوه ها نمونده!پس ما چرا بايد بمونيم؟!
ديگه تقريبا رسيده بوديم.آروم رفتم تو كوچه ي عمه اينا و اروم جلو خونه شون واستادم.دلم نمي اومد بيدارش كنم!همونجور سرجام نشستم و فقط نگاهش كردم!صورت ظريفش رو؛چشماي قشنگش رو؛موهاي مثل طلاش رو!راحت راحت خوابيده بود!خودمم از اينكه اينجوري سرش روگذاشته بود رو شونه م و خوابيده بود لذت ميبردم و دلم نميخواست كه بيدار بشه!ميخواست بيشتر نگاهش كنم!سعي كردم تكون نخورم كه بيدار نشه و اين زمان برام طولاني تر بشه!تازه معني عشق رو داشتم مي فهميدم!وقتي آرامش برقرار ميشه تازه آدم احساس خودش رو ميفهمه!
خيلي خيلي دوستش داشتم!براي همين م دلم نميخواست كوچكترين اتفاق بدي براش بيفته!زندگي سختي داشته!دلم ميخواست از اون به بعد ديگه غصه نخوره و ناراحتي نداشته باشه!
همچين معصوم خوابيده بود كه دلم نميخواست بيدار بشه!اما چرا از گوشش خون زده بود بيرون!معني اين چيه!؟نبايد چيز بدي باشه!
لباساش خاكي و به جاي روپوشش پاره شده!براي چي؟!حتما جايي گير كرده!شايدم پاش سرخورده و خورده زمين!
روسري چرا سرش نيس؟!خب نيس كه نيس!عوضش راحت گرفته خوابيده!ولي چرا انقدر اينجاها شلوغه؟!سروصدا نيس اما شلوغه!اين همه آدم براي چي دارن مي دوئن!چرا يه عده دارن اينارو ميزنن و اينا فقط مشت آشونو گره ميكنن و يه چيزي ميگن؟!حالا خوبه سروصدا نميكنن كه ركسانا از خواب بپره!ولي اين چيه از گوشش اومده؟!نكنه چيز بدي باشه؟!شايد سنجاق سرش رفته تو گوشش و خون ازش واشده!حتما همينه!اما چرا اينجارو زمين خوابيده؟!ما كه اينجا نبوديم!تو ماشين بوديم كه خوابش برد!سرشو گذاشته بود رو شونه ي منو داشت برام حرف ميزد كه خوابش برد!اينجا چرا انقدر شلوغه؟!چرا اين جوونا همه دارن مي دوئن اين ور و اون ور؟!
آروم از رو زمين بلندش كردم و گرفتمش تو بغلم!خدارو شكر خوابش سنگينه و هنوز بيدارنشده!سرمو دولا كردم و پيشونيش رو ماچ كردم!رو همه جاي صورتش عرق نشسته بود!انقدر خوشگل شده بود كه هركاري ميكردم نميتونستم چشم ازش وردارم!رو دو تا دستام خوابيده بود و منم چسبونده بودمش به خودم!اما نميدونم اينجا چرا انقدر شلوغه؟!بايد ببرمش يه جا ساكت تر!اصلا مي برمش خونه مون!
برگشتم كه ديدم ماني پشت سرم واستاده!اون اينجا چيكار ميكرد؟!اونكه تو پارتي مونده بود!چوب دستش چيكار ميكنه؟!اين دو سه نفر كي ن باهاشن؟!اونكه شبيه حاجي بازارياس كيه؟!اون دوتا كه ريش دارن كي ن؟!
ميخواستم ازش بپرسم داره چيكار ميكنه اما زبونم تكون نميخورد!فقط چشمام كار ميكرد!همه چيز روميديدم اما هيچي نمي شنيدم!يه مرتبه ديدم ماني از پشت سرم دست يه دختره رو كشيد و آروم جلو !مريم بود!پشت سرشم سارا!بعد هردو رو انگار سپرد دست اون يارو كه شبيه حاجياي بازار بود!بعد هر دو رو هل داد كه يعني با اون يارو از اونجا برن!بعد اومد طرف من!همونجور كه ركسانا تو بغلم خواب بود بازوم رو گرفت و با خودش كشيد و به زور لاي يه در رو وا كردن و همگي با همديگه اومديم بيرون كه يه مرتبه چندنفر با چوب حمله كردن طرف مون!من زود سر ركسانا روكشيدم تو بغلم كه چوب تو سرش نخوره كه خورد تو گردن من اما نه دردم اومد و نه اصلا حسش كردم!فقط ديدم ماني با چوب گذاشت تو صورت يارو!بعدشم اون يارو و دو تا پسر ديگه دور مارو گرفتن و دستاشونو دادن بهم كه كسي نياد طرف ما!اما بازم داشتن هجوم مي آوردن طرف مون كه يكي از اون پسرا لبه ي پيراهنش رو زد بالا!نميدونم درست ديدم يا نه اما يه چيزي شبيه هفت تير يا يه چيز ديگه بود!وقتي اونا كه داشتن بهمون حمله ميكردن اين صحنه رو ديدن ول مون كردن و راه دادن كه بريم!
همه جا پر دود بود!يه دود عجيب كه چشم رو بدجوري مي سوزوند!خدا رحم كرده بود كه چشماي ركسانا وانبود وگرنه اشك از چشماش مي اومد پائين!گله به گله وسط خيابون آتيش روشن كرده بودن!انگار چهارشنبه سوري بود!حتما جشن چهارشنبه سوري بود كه هم آتيش روشن كرده بودن و هم اين همه آدم ريخته بودن اونجا!
داشتيم از وسط شون رد مي شديم!چرا بهمون چپ چپ نگاه ميكردن؟!اصلا اينجا و اين صحنه ها چقدر برام آشنا بود!كجا ديده بودمشون؟!يادم نمي اومد!نميدونم چرا همه ش دونفر رو مي ديدم كه شبيه پدرمو عموم بودن!؟
چقدر راه طولاني بود!تموم خيابون بسته شده بود!همه جا پر آدم و ماشين و اين چيز بود!چرا مردم گريه ميكردن؟!چهارشنبه سوري كه گريه نداره!همه ش تو اين فكر بودم كه ماني اينجا چيكار ميكنه؟!براي چي چوب دست شه؟!چرا انقدر اين ور و اون ور من ميگرده؟!مواظب چيه؟!اصلا نمي فهميدم چه خبره!فقط محكم ركسانارو بغل كرده بودم كه چوبي چيزي بهش نخوره!اين دونفر كه شبيه پدر و عموم بودن دو و ورمون ميگشتن!نميدونم مواظب چي بودن؟!
چقدر طول كشيد تا رسيديم به ماشين؟!يه ماه طول كشيد؟!دوماه طول كشيد؟!سه ماه طول كشيد؟!اما بالاخره رسيديم به ماشين و سوارش شديم.آروم سوار ماشين شدم كه سر ركسانا نخوره به جايي و ازخواب بپره!ماني م رفت پشت فرمون.يه مرتبه در اون طرف واشد و اون دو نفر كه شبيه پدرم و عموم بودن سوار شدن!اما انگار خود پدرم و عموم بودن!پدرم نشست عقب پيش من!نميدونم چرا تا ركسانارو نگاه ميكرد و گريه ش ميگرفت و يه چيزي با عصبانيت ميگفت؟!
اومدم به ماني بگم كه بريم خونه مون كه دوباره از تو ماشين پياده شد و تند در طرف منو واكرد!انقدر از دستش عصباني شدم كه نگو!تو اين شلوغ پلوغي هي دست دست ميكرد!گفتم ولش كن؛با تاكسي مي برمش خونه!
اروم پياده شدم كه ديدم اينجا جاي قبلي نيس!جلو يه بيمارستانيم و يه دونه تخت آوردن و ميخوان ركسانا رو از دست من بگيرن و بخوابونن روش!محكم تر بغلش كردم و يه قدم رفتم عقب!حالا هي زور ميزنم كه يه چيزي بهشون بگم اما صدا ازتو گلوم در نمي آد!
دو تا مرد كه روپوش سفيد تنشون بود ميخواستن ركسانارو از من بگيرن!هي ميخواستم داد بزنم و بگم بيدارميشه!ولش كنين!اما نميتونستم!دوتا پرستارم حتما يه چيزاون بغل داشتن گريه ميكردن!اصلا نميدونم چرا همه داشتن گريه ميكردن!
خدا رحم كرد كه ماني يه چيزي بهشون گفت كه رفتن كنار وگرنه با لگد پرت شون ميكردم يه طرف!نميدونم چي داشتن به همديگه ميگفتن؟!صداشونو نمي شنيدم اما مي ديدم كه لب آشون تكون ميخوره!يعني اينا دارن مسخره بازي درمي ارن؟!مگه ميشه مسخره بازي دربيارن؟!نه!دارن حرف ميزنن!پس چرا من صداشونو نمي شنوم؟!يعني كر شدم؟!
دوسه بار اب دهنم رو قورت دادم كه اگه گوشم باد گرفته؛واشه!اما گوشم طوريش نشده بود!پس صداها كجان؟!
بهشون محل نذاشتم!يه مرتبه ديدم ماني بازوم رو گرفته و يه چيزي ميگه!داشت منو با خودش ميبرد تو بيمارستان!اما چرا؟!
حتما يه چيزي بود ديگه!به ماني اعتماد داشتم!باهاش رفتم!بقيه م دنبالم دوئيدن!تو بيمارستانم هركي نگاه مون ميكرد ميزد زير گريه!گريه براي چي؟!اينا چه مرگشونه؟!
تو يه اتاق بوديم كه پر تخت و دستگاه و اين چيزا بود!همه ميخواستن ركسانارو ازتو بغلم دربيارم!محكم بغلش كرده بودم و نميدادمش!آخه براي چي بدم؟!ماني جلوم واستاده بود و داشت به اونا كمك ميكرد!يعني چي؟!ماني ديگه چرا؟!داشت يه چيزايي بهم ميگفت!نميدونم چه م شده بود!بايد حواسمو جمع ميكردم!اينا همه دارن يه چيزي بهم ميگن اما من نمي فهمم!يعني صدا بهم نميرسه!بايد مي فهميدم كه اينا چي ميگن!
چشمامو بستم وحواسمو جمع كردم!دنبال صداها ميگشتم!گوش دادم!گوش دادم!گوش دادم!
كم كم داشتن مي رسيدن!اول خيلي ضعيف و بعد كم كم قوي و قوي تر!خيلي از ما عقب تر بودن اما داشتن كم كم بهمون مي رسيدن!حالا ديگه داشتم يه صداهايي رو از دور مي شنيدم!
بزنين شون!آزادي ميخواين...كنين؟!بگيرين شون!گاز پرت كردن!بوق بوق بوق!نامردا كشتين شون!آزادي!بزنش فلان فلان شده رو! جيغ ، داد ، فرياد! همهمه! صداي آژير! صداي هزار تاپا كه ميدوئيدن!صداي فرياد! صداي ترس!
اينارو نميخواستم بشنوم!گشتم و از ميون صداها اونايي رو كه ميخواستم پيداكردم!صدا تو صدا ود!فرياد تو فرياد!اما ديگه همه ي صداها داشتن بهم ميرسيدن!همه ي صداها و اون صدا!دو تا صداي آشنا!
هامون! هامون! ماني! اينجا! اينجا! كشتن ركسانارو! بدوئين! از بالاي نرده ها بپرين!با چوب زدن تو سرش!بدوئين!بي شرف آ!كثافت آ! بدوئين! كشتينش!
يه مرتبه چشمم افتاد به خوني كه از گوش ركسانا زده بود بيرون و بغل صورتش خشك شده بود!پس ركساناي من خواب نبود!؟اين همه آدم با چوب اومده بودن كه يه دختر ضعيف و مظلوم رو بزنن ؟!آخه چرا؟!
برگشتم طرف ماني و گفتم:
ـ ماني ركسانا مرده؟!
ماني ـ بده ش به من پدرسگ!مگه كر شدي؟!
ـ كشتنش ماني؟!
ماني ـ بده ش به من!مرد!بده ش به من ديگه!
«دستم شل شد و ماني كشيدش از تو بغلم بيرون كه يه مرتبه پرستارا دوئيدن جلو و خواوندنش رو يه تخت و چندنفر ريختن دورش!نميدونم داشتن چيكار ميكردن فقط تند تند داشتن يه كارايي ميكردن!
ماني بزور منو كشيد و برد بيرون!حالاديگه همه ي صداها بهم رسيده بودن و داشت مغزم ميتركيد!
نشستم رو يه نيمكت و سرمو گرفتم تو دستم!گوشامو گرفته بودم كه اين همه كثافت رو نشنوم اما مگه ميشد؟!صداها از دستم رد ميشد و مي اومد تو گوشم!صداي گريه!صداي فرياد!صداي التماس!صداي فحش!صداي كتك زدن!
كاشكي همونجور كر بودم و اين صداهارو نمي شنيدم!
دستامو محكم محكم رو گوشام فشار ميدادم اما فايده نداشت!صداها داشت از تو چشمام ميرفت تو مغزم!
چشمامو بستم!يكي سرمو كشيد و چسبوند رو سينه ش!چشمامو وا كردم كه ديدم پدرم بغلم كرده و داره گريه ميكنه!»
ـ بابا حالش خوب ميشه؟ترو خدا بابا يه كاري بكن حالش خوب بشه!ترو خدا!جون من!بابا!!بابا!
«سرمو ازتو بغل پدرم آوردم بيرون و به ماني گفتم»
ـ ماني تو برو تو!برو ببين اگه چيزي ميخواد به من بگو!برو جون من!برو تو!برو ببين چي ميخواد!ببين چه ش شده!شايد چيزي بخوان!جون من برو!
«اومد جلوم نشست و گفت»
ـ اگه چيزي بخوان بهمون ميگن عزيزم!
ـ شايد نگن!توحالا برو!
ماني ـ اخه چي بخوان؟!
ـ شايد قلبش طوري شده!برو بگو قلب هس!بگو همه چي هس!بگو هرچي ميخوان فقط بگن!
«سرشو گذاشت رو زانوم و شروع كرد به گريه كردن!تازه فهميدم چه خبره!وقتي ماني گريه ميكنه يعني ديگه...
سرشو بلندكردم و گفتم»
ـ مرده ماني؟!راست شو بهم بگو!
«فقط نگاهم ميكرد و گريه ميكرد!سرش داد زدم و گفتم»
ـ پاشو برو تو ديگه!پاشو!
«ديدم از جاش بلندشد!ديدم كه رفت تو اتاق عمل!اما هنوز داشتم ميگفتم برو تو ماني!برو ببين چي ميخوان!پاشو !پاشو ديگه!
پدرم دوباره سرمو گرفت تو بغلش!عموم اومد اين طرفم نشست و بغلم كرد!ياد حرف ركسانا افتادم!
تو هيچوقت تنهايي گريه نكردي!هميشه يه عده بودن كه همراه با تو گريه كنن!
ميخواستم سرمو بزنم به ديوار!بغض گلومو گرفته بود اما گريه م نمي اومد!فقط خشم!خشم و نفرت!گريه براي چي؟!وقتي خشم و نفرت هس گريه چرا؟!
از جام بلند شدم و راه افتادم!دوقدم رفتم اما زود برگشتم!شايد براي ركسانا چيزي بخوان!از قلبم ديگه بدم اومده بود!ديگه ازش دل كنده بودم!ميخواستم زودتر بدمش به ركسانا!
جلو اتاق عمل واستاده بودم!خبري نبود!رفتم طرف ديوار و سرمو گذاشتم بهش و چشمامو بستم!دوباره صداها رسيدن بهم!صداي سارا و مريم بود كه با گريه؛فرياد ميزدن!
"بيهوش شده!چه جوري برسونيمش بيمارستان؟!نميذارن يه نفرم بره بيرون!چيكار كنيم خدا؟!"
صداي شيكستن شيشه!صداي يازهرا يا زهرا!صداي گريه!صداي ظلم!صداي بيداد!
يه مرتبه ديدم دونفر از دو طرف بازوم رو گرفتن!سرمو از ديوار ورداشتم و نگاهشون كردم!سارا و مريم بودن!داشتن گريه ميكردن!پيشوني مريم شكسته بود و خون بالاي چشمش خشك شده بود!
نگاهش كردم و فقط گفتم»
ـ چرا؟!
«با همون گريه گفت»
ـ گول مون زدن!تحريك مون كردن!گول خورديم!
«نمي فهميدم چي ميگه!گفتم»
ـ ركسانا.
صفحه 544 تا 551
سارا- فقط داشت بچه ها رو آروم مي كرد! جلوشونو گرفته بود كه بيرون نرن! «بازوم رو از تو دستاشون درآوردم. يه مرتبه ماني از تو اتاق اومد بيرون! زود رفتم طرفش و گفتم:
- چي شد؟! چي مي خوان؟!
ماني- هيچي! فعلاً دارن كارشونو مي كنن! الان مي خوان ببرنش بيرون براي سيتي اسكن و اين چيزا!
- راست شو بگو ماني! ركسانا چي شده؟!
ماني- دارم راستش رو بهت مي گم! فعلاً هيچي معلوم نيس!
« تو همين موقع ركسانا رو با يه تخت آوردن بيرون! پريدم بالا سرش! همونجور خواب بود اما خونِ زير گوشش رو پاك كرده بودن! داشتم بغل به بغل تختش مي رفتم و نگاهش مي كردم! مثل ماه بود! همچنين خوابيده بود كه انگارده ساله نخوابيده!
جلو آسانسور ماني بهم گفت:
- تو بيا بشين! من باهاشون مي رم!
- ماني اگه يه بار ديگه بخواي جلو منو بگيري، هر چي ديدي از چشم خودت ديدي آ!
« رفتيم پايين. نيم ساعت طول كشيد! دوباره برگشتيم اما بردنش تو يه اتاق ديگه و رو تخت خوابوندنش، منم همونجور بالاسرش واستادم و نگاهش كردم! همه از اتاق رفته بودن بيرون! يه عالم سيم و لوله بهش وصل كرده بودن! آروم دستش رو گرفتم تو دستام. يخ يخ بود! بردمش جلو دهنم و هاش كردم! يه خرده گرم شد. چسبوندم دست شو به صورتم! گرمتر شد.
دو سه تا پرستار اومدن تو و يه خرده بالا سرش واستادن. داشتن گريه مي كردن!»
- چقدر خوشگله!
- خدا ذليلشون كنه!
- ايشالا خوب بشه!
- حيف از اين دختر!
« برگشتم نگاه شون كردم! زود از اتاق رفتن بيرون! وقتي در داشت بسته مي شد ماني رو ديدم كه داشت با دكتر حرف مي زد! عصباني بود! در بسته شد! دوباره دست ركسانا رو چسبوندم به صورتم كه گرم بشه! يه مرتبه در وا شد و يه مرد با روپوش سفيد اومد تو! يه پرستارم باهاش بود و دكتر صداش مي زد!
يه قدم رفتم عقب! رفت جلو و شروع كرد به معاينه كردن ركسانا. خيلي طول داد! خسته شدم! به ماني نگاه كردم! اومد كنارم و دستمو گرفت و فشار داد.
دكتره م كارش تموم شد. برگشت طرف من و گفت:
- دختر خيلي قشنگيه!
« بعد سرشو تكون داد و از اتاق رفت بيرون. بقيه م دنبالش رفتن. پتوش رو مرتب كردم و دست شو گرفتم جلو دهنم و هاش كردم كه گرم بشه. يه پرستار اومد تو و يه نگاهي به ركسانا كرد و بعد يه صندلي كشيد دمِ تخت و به من گفت كه بشينم.
نشستم. رفت بالا سر ركسانا و يه خرده نگاهش كرد و زد زير گريه و دولّا شد و صورتش رو ماچ كرد و بعدش اومد طرف من. دستش رو گذاشت رو شونه م و همونجور كه گريه مي كرد گفت:
- عشق تو همين دنيا تموم نمي شه ها!
بعد گذاشت و رفت. دوباره دست قشنگشو گرفتم جلو دهنم و هاش كردم كه گرم بشه. دوباره در واشد و يكي اومد تو. حوصله نداشتم برگردم و ببينم كيه! دو تا دست اومد سرِ شونه هام و محكم فشارشون داد. ماني بود! آروم گفت:
- پاشو بريم بيرون باهات كار دارم.
- همينجا بگو.
ماني- اينجا نمي شه.
- همينجا بگو.
ماني- بريم بيرون دو تا سيگار بكشيم بعد بهت مي گم.
- همينجا بگو.
پيشونيش رو گذاشت رو سرم و يه خرده بعد گفت:
- مي دوني چه ش شده؟
- نه! توام نگو چه ش شده!
ماني- مي خواي چيكار كني؟ - هيچي!
ماني- بالاخره چي؟
- نشستم
ماني- تا كي؟
- هميشه.
ماني- هميشه يعني كي؟
- تا وقتي نفس مي كشه.
ماني- كه چي بشه؟
- گم شو بيرون
«يه دست كشيد به سرم و آروم رفت بيرون. بازم در وا شد. بازم برنگشتم. بازم يه دست اومد رو شونه ام! پدم بود. نمي توانستم تو چشماش نگاه كنم! فقط ركسانا رو نگاه مي كردم!
- پدرم- باباجون اينطوري اذيت مي شه ها!
- نه نمي شه!
پدرم- اون كه ديگه اينجا نيس!
- هس!
پدرم- زندگيش ديگه مثل ما نيس! فقط نفس مي كشه! اونم معلوم نيس تا كي!
- منم همينجا مي مونم!
پدرم- تا كي؟!
- تا هر وقت!
پدرم – آخه كه چي بشه؟!
- كه چي؟! ول ش كنم؟! اگه مي خواستم ول ش كنم كه همون دفعه مي كردم!
پدرم- آخه مي خواي چيكار كني؟!
- نمي خوام بگم!
پدرم- چرا؟!
«دوباره در وا شد. همه اومدن تو! ساكت و بي صدا!»
پدرم- بگو مي خواي چيكار كني؟!
- نمي خوام بگم!
پدرم- چرا!
- چون مسخره م مي كنين!
پدرم- مسخره ت نمي كنيم! بگو!
- مي خوام باهاش عروسي كنم! همينجوري كه هس!
پدرم- چه طوري آخه؟!
«خجالت مي كشيدم برگردم و بهشون نگاه كنم! چشمم فقط به ركسانا بود. وقتي نگاهش مي كردم، قوي مي شد!»
- مگه شما اجازه ندادين كه با همديگه عروسي كنيم! خب حالا همونطوره ديگه! چه فرقي كرده؟! من دوستش دارم و مي خوام همينجوري باهاش عروسي كنم! تنهاشم نمي ذارم! شما مي خواين نفرين م كنين! از ارث محرومم كنين! هر كاري مي خواين بكنين بكنين، من اين دخترو ول نمي كنم! اون به اندازه كافي تنها بوده! حالا تنهاش نميذارم! الآنم نمي دونم چي لازم داره! قلب بخواد، بهش مي دم! كليه بخواد، مي دم! هر چي بخواد معطل نمي كنم و بهش مي دم! برامم هيچ فرقي نداره! همين!
«يه مرتبه صداي گريۀ سارا و مريم بلند شد كه زود گفتم:
- اينجا گريه نكنين! اين مي فهمه ناراحت مي شه! اصلاً همه برين!
«بعد سرمو گذاشتم رو دست ركسانا و چشمامو بستم! در واشد و يكي يكي ازاتاق رفتن بيرون.
سرمو بلند كردم. هيچكس تو اتاق نبود. فقط من بودم و ركسانا و خاطرات خيلي كم مون! بلند شدم و صورتم رو چسبوندم به صورتش!
آروم دستمو بردم زير گردنش و بغلش كردم و سرشو چسبوندم به سينه م!
ضعيف ضعيف داشت نفس مي كشيد! آروم خوابوندمش سرجاش و دوباره صورتم رو چسبوندم به صورتش. در وا شد! ماني بود! زود خودمو كشيدم كنار كه گفت:
- خجالت نكش! بغلش كن! عيبي نداره كه! نامزدته!
«رفتم سرجام نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و هيچي نگفتم. ماني م رفت رو يه مبل نشست و گفت:
- چرا گريه نمي كني؟
- چرا تو نمي ري خونه؟
ماني- واقعا مي خواي برم؟
- مي خوام حرف نزني!
ماني- باشه! حرف نمي زنم!
«سرمو گذاشتم رو دستش و چشمامو بستم! هيچ فكري تو سرم نبود! يعني به هيچي فكر نمي كردم! و اين عجيب بود! آدم هيچ فكري نكنه و ذهنش خاليِ خالي باشه! نه گذشته! نه حال! نه آينده! بي تفاوت! و اين بي تفاوتي بد بود!
يه ربع! نيم ساعت! يه ساعت يا هر چقدر گذشت! چند تا پرستار و دكتر اومدن و رفتن! اما بازم فكري تو سرم نبود!
سرمو بلند كردم! دستش رو گرفتم تو دستم و ماچش كردم! هيچ حركتي نكرد! دفعۀ آخري كه اينكارو كردم، زود دستش رو كشيد و بغلم كرد!
حالا يه فكري تو سرم بود! از دنيا و آدماش بدم مي اومد! از اين روزا و شبا بدم مي اومد! خسته بودم و خستگي رو حس مي كردم اما از خوابيدن بدم مي اومد!
دست كشيدم به موهاي قشنگش! بازم هيچ حركتي نكرد! هر وقت اينكارو مي كردم، چشماشو مي بست و همونجور ساكت مي موند تا من نازش كنم و وقتي بهش مي گفتم موهات مثل خورشيده، مي خنديد و سرشو ميذاشت تو بغلم و مي گفت حالا ديگه همه جا سايه شده و خورشيد رفته تو دل تو!
سايه ها! حالا يه فكر ديگه هم تو سرم هس! سايه ها! ماها همه اسير سايه هائيم! همه اسير سايه ها شديم! شايد هميشه اسير سايه ها بوديم! هميشه رو سرمون يه سايه بوده! يه سايه سياه كه رو سرمون افتاده و ول مون نمي كنه!
دست زدم به تن ش! يخ يخ بود! تني كه هميشه مثل كوره مي سوخت و هر بار كه بغلم مي كرد آتيش مي گرفتم!
بغض دوباره خواست از تو گلوم بياد بالا اما زود دادمش پايين! بايد نگه ش مي داشتم تا خشم بشه و خشم باقي بمونه!
پتو رو كشيدم تا زير گلوش و دولّا شدم و گردن قشنگشو ماچ كردم! هنوز بوي گل مي داد!
سرمو بردم درِ گوشش و آروم بهش گفتم به خدا زود بود عزيزم! به خدا زود بود گل من! ترو خدا يه دفعه ديگه چشماي قشنگت رو وا كن! به جون خودت بعدش ديگه هيچي از اين دنيا نمي خوام! حيف كه نتونستم باهات حرف بزنم! حيف كه ازت خجالت مي كشيدم! كاشكي اين غرور مسخره رو كنار ميذاشتم كنار و بهت مي گفتم كه چقدر دوستت دارم! قربون اون چشمات برم! فداي هر تار موي قشنگت بشم! منم برات جون مي دم! قلب كه چيزي نيس! تو فقط بيدار شو تا من همينجا برات جون بدم! قلب كه چيزي نيس! تو فقط بيدار شو تا من همينجا برات جون بدم! فكر مي كني دروغ مي گم! پاشو ببين! ببين كه هامون ت بيچاره شده! پاشو ببين كه منم ديگه تنهاي تنها شدم! ديگه غير از تو كسي رو نمي خوام! تو فقط يه دقيقه چشماتو وا كن تا بهت بگم چي تو اين دلم بود و بهت نگفتم! فقط يه دقيقه چشماتو وا كن و ببند! تو همون يه دقيقه همه رو بهت مي گم قربونت برم! تو كه گفتي هيچ وقت تنهام نمي ذاري! حالا كه همه چي جور شده چرا!؟ بميرم برات كه سختي كشيدي! كاشكي اون موقع ها مي ديدمت! به خدا تو پاكي! به خدا تو گلي! آخه چه جوري دل شون اومد؟!
نشستم سرجام و دست شو گرفتم تو دستم.
نمي دونم چرا يه مرتبه به دلم افتاد كه بايد صداش كنم! جلو ماني خجالت مي كشيدم اما شروع كردم به صداش كردن!
ركسانا! ركسانا! ركساناي من! صدامو مي شنوي؟! ترو خدا اگه صدامو مي شنوي يه كاري بكن كه من بفهمم! ركسانا! ركسانا!
«ديگه تقريباً داشتم فرياد مي كشيدم! ماني م بلند شد اومد جلو و مات شد به ركسانا! هر دو نگاهش مي كرديم! هنوز اميدوار بودم كه شايد يه تكوني بخوره يا يه طوري بهم بفهمونه كه صدامو مي شنوه! دستش تو دستم بود و مواظب بودم نكنه حتي يه حركت كوچيك بكنه! اما نكرد! هيچي!
ماني برگشت و سرجاش نشست.
سرمو دوباره گذاشتم رو دستش.
چشمامو بستم. حالا يه فكر ديگه م تو سرم هس!
ترس! ترس! از موندن! ترس از رفتن! ترس از مردن! هميشه ترسيديم! هميشه ترس باهامون بوده! از سايه ها مي ترسيدم! از خود ترس مي ترسيدم! از نترسيدن مي ترسيدم!
سرمو بلند كردم و گفتم:
- مي دوني دلم از چي مي سوزه؟
ماني – بگو!
- از اينكه اصلاً نتونستيم باهم باشيم! هر دفعه كه بهم رسيديم، گذشته ها بود و گذشته ها! آنقدر گذشته ها وسط مون بود كه نفهميديم حال مون كدومه!
ماني- اصلاً كاري به كار كسي نداشت! خودت كه مي دوني!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش! مثل گل ياس بود دستش! نرم و ظريف و قشنگ! انگشتاي كشيده قشنگش بوي گل مي داد! بوي كمك! بوي گذشت و فداكاري!»
- مي دوني چي بهم مي گفت؟! مي گفت دلم مي خواد يه كاري براي تو بكنم اما نمي تونم! يعني تو به چيزي احتياجي نداري كه من بتونم بهت بدم! طفل معصوم هميشه دلش مي خواست كه يه كاري براي من بكنه كه برام ارزش داشته باشه! ماني يادته اتاقش رو خالي كرده بود براي من؟! طفلك فقط همين از دستش برمي اومد! نه پول داشت كه به من بده و نه چيزي! اين زجرش مي داد! ماني! حالا كي ديگه مي ره به اون آدما كمك كنه؟! اين جواب خوبي بود؟! دختري كه خودش نداشت بخوره، از همه چيزش مي زد تا بتونه به آدماي بدبخت كمك كنه! اين بود دستمزدش؟! ماني اينو بايد پيداش كنيم! مي خوام با همون چوب گردنش رو خرد كنم! من بايد پيداش كنم!
- كه چي بشه؟! اگرم پيداش كني بايد به حالش گريه كني! اين آدم زدن نداره كه!
- ترو خدا ببين! اين همون ركساناس آ! همون ركسانايي كه اون شب پدرمو عاشق خودش كرد! ديدي تو شطرنج از پدرم برده بود اما شطرنج رو ريخت به هم كه احترام پدرمو نگه داره؟! ببين چه خوشگله ماني! ترو خدا حيف نيس با اين قشنگي رو تخت بيمارستان باشه؟! آخه اين دختر الآن بايد اينجا باشه؟! اين الآن بايد خب و خوش باشه و از جووني ش لذت ببره! اين بايد خوب باشه تا بتونه به مردم كمك كنه!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش كه ماني اومد بغلم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:
- مي تونه اينطوري باشه كه مي گي! مي شه كه از اين ركسانا چند تا ركسانا ديگه بوجود بياد!
«سرمو بلند كردم و گفتم:
- ديگه نمي شه ماني، ركسانا فقط يكي بود!
ماني- مي دوني مرگ مغزي يعني چي؟!
- نمي خوام بدونم!
ماني- اون هر لحظه ممكنه كه تموم كنه!
- حرف نزن!حرف نزن! حرف نزن!
ماني- مطمئنم كه اگه خودش مي تونست الآن حرف بزنه، همين رو بهت مي گفت! الآن يه ركسانا ديگه تو همين بيمارستانه كه يه قلب احتياج داره!
- خفه شو ماني! خفه شو! اگر كسي طرفش بياد مي كشمش! توام خفه شو!
ماني- تو چرا گريه نمي كني؟! ركسانا مرده هامون! نامزدت مرده! كسي رو كه دوست داشتي مرده!
- خفه شو ماني! نذار دق دلي مو سر تو خالي كنم!
ماني- اين زندگي نيس كه! معلوم نيس كه كي تموم بشه! امروز يا فردا! يه دقيقه ديگه!
- اگه ترمه م اينطوري شده بود همينارو مي گفتي؟!
ماني- اره! چون مي خواستم زنده بشه! آدم مي تونه تو يكي ديگه زنده باشه! مخصوصاً كسي مثل ركسانا كه فقط مي خواست به همه كمك كنه!
- خفه شو كثافت! اين همه بدبختي كشيد براش بس نيس كه حالام مي خواي تيكه تيكه ش كنن؟!
ماني- تيكه تيكه ش مي كنن اما هر تيكه ش يه ركسانا مي شه! يه ركساناي تو! اونوقت ديگه نمي ميره! يعني حالا حالاها نمي ميره!
«يه مرتبه داد زدم و صندلي مو پرت كردم كنار و از جام پريدم و گفتم:
- گم شو بيرون! ديگه م برنگرد! گم شو حيوون! تو آدم نيستي! تو احساس نداري! مثل گاوي!
«سرشو انداخت پايين! برگشتم و رو صندلي نشستم و دست ركسانا رو گرفتم
تو دستم ! نمي دونم چرا به اون پريده بود! يه خرده صبر كردم! خيلي چيزا يادم اومده بود اما هنوز گيج بودم براي همين بهش گفتم
- ماني من هيچي يادم نيس! من اصلا نمي دونم چي شده! ركسانا تو بغل من خوابيده بود! يه مرتبه چي شد؟!
ماني - تو حالت خوب نيس!
- تو بگو چي شد!
(( يه خرده ساكت شد و بعد گفت : ))
- دو ، سه ساعت بعد از اومدنت بود ! همون شب ِ پارتي ! عمه زنگ زد و گفت بدوئين كه ركسانا اينا رفتن! بهشون تلفن زده بودن كه برن! من و توام رفتيم! همه جا رو بسته بودن! نميذاشتن بريم جلو! زنگ زدم به بابا ! اونم زنگ زد به دوستش!
دوستشم با دو نفر اومدن! اونجا همه ميشناختنش! حيف كه دير شده بود!
((تازه داشت يادم مي اومد! جلومونو گرفته بودن و نميذاشتن بريم جلو! دعوامون شد! گرفتن مون! ماني زنگ زد خونه!
همه چي يادم اومد!
همونجور كه ركسانا رو نگاه مي كردم گفتم :))
- همه رفتن؟ ساعت چنده؟
ماني - ساعت 4 صبحه! دو روز از پريروز گذشته!
((برگشتم طرفش و گفتم :))
- پريروز؟
ماني - دو روز گذشته! دست بكش به صورتت ببين چقدر ريشت در اومده!
- دو روز؟
ماني - آره! دو روز
!ساخته شده مرتضي بناري
(( سرمو گذاشتم رو دست ركسانا و گفتم :))
- همين يه خرده پيش بود! ساعت چهار صبح ! ركسانا تو بغلم خواب بود! كاشكي نميذاشتم بره! كاشكي باهاش مونده بودم! كاشكي ولش نمي كردم!
((بغض داشت خفه م مي كرد اما نمي تونستم گريه كنم ! ماني اومد پشتم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت :))
- پاشو بريم بيرون! بريم يه سيگار بكشيم ! دكترا مواظب شن!
(( دلم نمي اومد ول ش كنم اما ماني دستمو كشيد و با خودش برد!
تو راهرو هيچكش نبود ! همه انگار خواب بودن! رفتيم تو حياط بيمارستان و ماني دو تا سيگار روشن كرد و يكي ش رو داد به من))
- عمه نفهميده!؟
(( يه خرده نگاهم كرد و گفت :))
- بيرونش كردي! بهش گفتي تقصير اون بوده كه باعث شده تو ركسانا رو ببيني! بهش گفتي كه انتقام پدرامونو از تو گرفته!
((فقط نگاهش كردم ! هيچي يادم نبود!))
ماني - عزيزم اومد! ترمه ام اومد!
- رفتم كنار ديوار واستادم كه اومد بغلم و گفت :
- هامون! همه چي تموم شده!
روم رو كردم اون طرف كه گفت :
- نميخواي براش گريه كني؟
- گريه براي چي؟!
ماني - فكر نمي كردم انقدر بي معرفت باشي! من آدم نيستم! حيوونم! گاوم!
احساس ندارم اما من براش گريه كردم! همه بيمارستان براش گريه كردن! فقط تويي كه يه قطره اشك از چشمات نيومده! مي دوني تو اون لحظه كه چوب داشته مي اومده تو سرش چي گفته؟!
يه مرتبه برگشتم طرفش!
ماني - اينطوري نگام نكن! اگه نمي خواي بگم خب نمي گم! آدم فكر مي كنه الان مي خواي بكشيش!
بعد يه مرتبه بغلم كرد و زد زير گريه و گفت :
- طفل معصوم فقط داد زده و گفته هامون! همچين لند اسم تو رو گفته كه همه دور و وري آش برگشتن طرفش اما ديگه...!
همينجوري داشت گريه مي كرد كه بهش گفتم :
- خودتو جمع و جور كن ! گريه براي چي مي كني؟!
رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)
رمان ركسانا از مودب پور فصل سيزدهم(تايپ)
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: موضوع:
نظرات (0)